اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مقابله با پیمان شوم (یاران پیامبر 3)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

وزیری

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

192

شابک

9786008221371

نوبت چاپ

4

تاریخ تجدید چاپ

1398-12-17

سال چاپ

1396

وزن

325

کد محصول

63477

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(نگاهی داستانی به روزگار پیامبر اسلام،داستاهای مذهبی،قرن 14،تصویرگر:مصطفی حسینی)

تاریخ ورود محصول: 1396/12/19

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

اثری است از داوود امیریان که توسط انتشارات موسسه خراسان به چاپ رسیده است. رمان تاریخی حاضر سومین جلد از مجموعه یاران پیامبر و ترکیبی از تاریخ و صحنه پردازی داستانی است که با زبانی شیرین و خودمانی به روایتی متفاوت از روزگار پیامبر اسلام (ص) و گوشه های کمتر بیان شدۀ تاریخ می پردازد.
صفیه، دختر قبیله بنی نضیر که برعکس پدر و نامزدش مومن و پارسا بود با رویایی عجیب از خواب برمی خیزد، رویایی که نمی دانست به زودی به وقوع می پیوند و او همسر پیامبر می شود.

گزیده ای از کتاب

جابر به خانه رسید. همسرش تا حال و روز جابر را دید ترسید. باعجله پرسید: چه شده جابر، حالت خوب است؟
جابر به دیوار تکیه داد. سُر خورد و نشست. سرش را در پنجه هایش گرفت و نالید: حالم چطور است؟ دارم سکته می کنم زن. خانه خراب شدم. پیامبر به همراه تمام یارانش به خانه مان می آیند.
زن کمی فکر کرد و سپس گفت: حالا چرا زانوی غم بغل کردی؟ اگر رسول الله این دعوت را کرده از من و تو بهتر می داند که وضعیت ما چگونه است. حتما فکری برایش کرده، امیدت به خدا باشد.
پیامبر وارد خانه شدند و روی ظرف غذا دعایی خواند و سپس به اصحاب و یارانشان فرمودند: در گروههای ده نفره به نوبت وارد خانه جابر شوند.
گروه اول، وارد خانه شدند و غذای مفصلی خوردند. سپس نوبت به ده نفر بعدی رسید. جابر در کمال بهت و حیرت می دید که گروههای ده نفره دور سفره می نشینند و غذایشان را می خورند و نوبت را به گروه بعدی می دهند ولی هنوز غذا تمام نشده است. جابرچشمانش را مالید. هنوز ساعتی نگذشته بود که تمام یاران پیامبر سیر و شکرگزار از جابر تشکر کردند و روانه خانه شان شدند. آخر سر علی به همراه سلمان، مقداد، عمار یاسر، بلال و چهار نفر دیگر وارد خانه شدند. دور سفره نشستند و با پیامبر مشغول خوردن غذا شدند. جابر به چشمانش اطمینان نداشت، دید که همان مقدار غذا هنوز در ظرف مانده است. همسرش گفت: نگفتم رسول الله می دانند چه کنند؟
جابر اول خندید اما بعد به گریه افتاد و گفت: پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله. آبرویم را حفظ کردی!

محصولات مشابه