اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

معمای چشم لندن

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

296

شابک

9786222440862

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

223

کد محصول

101713

قیمت پشت جلد

600000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 20م،برنده ی جایزه ی CYBILS برای داستان نوجوانان،برنده ی جایزه کتاب سال CBI،برنده ی جایزه ی سالفورد،کاندید مدال کارنگی)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/14

قیمت برای شما: 600000ریال

توضیحات

کتاب معمای چشم لندن اثری است از شِبون داد به ترجمه ی آرزو مقدس و چاپ انتشارات پیدایش.

تد و خواهرش کت، پسرخاله شان، سلیم، را که هرگز سوار چرخ و فلک بسیار بزرگ شهر لندن به نام چشم لندن نشده است، به آنجا می بردند و او را با بلیط مجانی ای که یک غریبه به شان داده، سوار چرخ و فلک می کنند. سلیم داخل کابین می رود اما دیگر از آن خارج نمی شود. یعنی او جایی بین زمین و هوا غیب شده، اتفاقی غیر ممکن که تد و کت را برای یافتن سلیم متحد می کند. روزها می گذرد و خبری از سلیم نمی شود. یعنی چه بلایی سر او آمده؟ آیا آن فرد غریبه از قصد بلیط را به آن ها داده؟

رمانی مرموز و معمایی که خواننده را مشتاقانه به دنبال خود می کشاند و او را نیز به تفکر وامی دارد.

گزیده ای از کتاب

در اتاق خواب مامان و بابا را باز کرد و همان موقع بود که بابا گوشی را گذاشت.

خاله گلوریا دوباره تکرار کرد: «سلیم؟»

بابا گفت: «نه، سلیم نبود. پلیس بود.»

«پیداش کردن؟ خواهش می کنم بگو که پیداش کردن.»

«مطمئن نیستن…»

کَت بازوی من را محکم گرفته بود و فشار می داد. دهانش مثل یک O باز مانده بود؛ مثل یک دایره ی خیلی گنده. به صورت بابا خیره شده بود و انگار چیزی در آن می دید که باعث شده بود جا بخورد. من هم به بابا نگاه کردم. لب ها و ابروهایش را دیدم که حرکت های عجیبی می کردند. قطره های کوچک عرق روی پیشانی اش نشسته بودند. قبلا هرگز قیافه اش را این شکلی ندیده بودم.

خاله گلوریا گفت: «یعنی چی که مطمئن نیستن؟ یا پیداش کردن یا نه دیگه.» صدایش یک جور عجیبی می لرزید و باعث شد صدای گرومب گرومبی توی گوش هایم راه بیفتد.

بابا گفت: «خب… قضیه اینه که یه نفر رو نزدیکی های چشم لندن پیدا کردن، دم رودخونه. یه پسر کم سن و سال آسیایی.»

یاد فرضیه ی شماره ی چهار افتادم و فکر کردم حتما همین است. کسی را پیدا کرده اند که حافظه اش را از دست داده و اسم خودش را هم نمی داند. از صبح تا حالا هم داشته همین جوری دور خودش می چرخیده و نمی دانسته باید کجا برود.

خاله گلوریا گفت: «حتما خودشه. پس چرا یه راست نیاوردنش همین جا؟»

بابا داشت می گفت: «نمی تونستن. چون… ببین… این پسره، هرکسی که هست… ممکنه اصلا سلیم نباشه، شاید اصلا یه نفر دیگه باشه… این پسره… پسره…»

من منتظر بودم بگوید حافظه اش را از دست داده یا شاید ضربه ای که به سرش خورده باعث شده راهی بیمارستان شود و حرکت کردن برایش خطرناک است. اصلا انتظار حرفی را که بابایم زد نداشتم.

«توی سردخونه ست.»

محصولات مشابه