اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مرگ یک روشنفکر و ده داستان دیگر

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

68

شابک

9786227291858

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

79

کد محصول

108019

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه فارسی)

تاریخ ورود محصول: 1400/08/10

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب مرگ یک روشنفکر و ده داستان دیگر: اثر محمد عبدی است به چاپ انتشارات گویا.

این کتاب حاوی 11 داستان کوتاه و پرمفهوم است که به قلم محمد عبدی به رشته ی تحریر درآمده است.

داستان مرگ یک روشنفکر، زندگی مردی را روایت می کند که تجربه های خودش را در برگه های یادداشت کوچکی که در طول زندگی به آنها رسیده مرور می کند تا خودش را مشغول خواندن دست نوشته های خود بکند و از فکر سرفه هایی که امانش را بریده بیرون بیاید. یادداشت هایی که روزگاری برایش خوشایند بودند و دلش را می لرزاندند و شاید هنوز هم وجودش را به وجد بیاورند…

گزیده ای از کتاب

داشت زخم هایش را می شمرد؛ همان زخم هایی که در زندگی هست و مثل خوره روح آدم را در انزوا می خورد و می خراشد. فکر کرد به جای دست کشیدن روی زخم ها، خودش را با چیزی که همه عمر معنای زندگی اش را در آن جسته بود، سرگرم کند. رفت سراغ بی شمار برگه های یادداشت کوچکی که طی سالیان سال همه نکته های جالب همه کتاب های زندگی اش را روی آنها نوشته بود. از اولی خنده اش گرفت: «خدایان بدبختی را برای انسان ها می بافند تا نسل های آینده دستمایه ای برای آواز خواندن داشته باشند.» دلیل بدبختی اش را که دانست، همین طور ورق زد و زد تا رسید به شعری که همیشه زمزمه می کرد و به همه می گفت: «به سنگ ها گفتند: انسان باشید گفتند: به اندازه کافی سخت نیستیم.» کیف کرد. بعدی را خواند: «یک نویسنده، یا هر انسانی باید باور داشته باشد که هرچه بر او می گذرد ابزاری است؛ هر چیزی برای هدفی به او داده شده. در مورد هنرمند این مساله حتی از قوت بیشتری برخوردار است. هر واقعه ناخوشایندی که بر او بگذرد، از جمله تحقیرها، سراسیمگی ها، بداقبالی ها، مانند گل رس، مثل ماده اولیه کارش، در اختیار او گذاشته شده و باید آن را بپذیرد.» جملات زیبایی بود، اما با این لحظه و این تصمیمی که گرفته بود منافات داشت. رفت سراغ بعدی: «آنان که خدایان دوست شان دارند، جوان می میرند.» بادی در غبغب انداخت، اما یادداشت بعدی دلش را لرزاند: «دلتنگی من بزرگ تر از آن است که به دیدار چراغی دلشاد شوم» و بعدی: «چه کسی می توانست ادعا کند که ابدی بودن یک شادی می تواند یک لحظه رنج بشری را جبران کند؟» کم کم داشت به سرفه می افتاد: «خدایان، مرا همچون خدایی داوری نکنید، بلکه همچون انسانی که اقیانوس او را درهم شکسته است.»

Array