اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مرد دونده (دنیای ما)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

471

شابک

9786227390018

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

410

کد محصول

102715

قیمت پشت جلد

880000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/13

قیمت برای شما: 880000ریال

توضیحات

کتاب مرد دونده: اثر مسعود شامحمدی است به چاپ انتشارات کتاب کوچه.

کتاب حاضر داستانی عجیب از زندگی مرد دونده ای است که زندگی را تنها در دویدن می بیند و مدام می دود. او در جامعه جهان سومی زندگی می کند و از افراد معمولی است، اما به تشخیص پزشکان دچار سندرم نادر عصبی شده است، که او را مدام و بی وقفه مجبور به دویدن می کند. به گونه ای به آهویی تبدیل شده است که لحظه ای نمی ایستد  و مدام می دود. اما اکنون سوژه خبری رسانه ها و خبرنگاران و روزنامه نگاران شده است و محبوبیتی بدست آورده است. او از این فرصت استفاده می کند تا افکار خود را در مورد جهان سوم به گوش همه  جهان برساند.

گزیده ای از کتاب

زن خبرنگار چندین ماه بعد، فصل دوم کتاب خاطرات مرد دونده را این گونه آغاز خواهد کرد: «هوا هنوز گرگ و میش بود و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم که نامزد سابقم، با یه کامیون مخصوص حمل گوشت آمد. رنگ سفید کامیون و فضای خاکستری خیابون، من رو یاد یه فیلم گانگستری سیاه و سفید انداخت که «آلن دلون» و «سوفیا لورن» بازیگراش بودند.

پنجره رو باز کردم و سرک کشیدم؛ مثل سوفیا لورن توی فیلم. پشت فرمون کامیون اما به جای آلن دلون، نامزد سابقم نشسته بود. برام دست تکون داد. من هم دست تکون دادم. یادم نبود که سوفیا لورن از دیدن آلن دلون خوشحال شده بود یا نه، برای همین من هم خوشحالیم رو پنهان کردم. از توی کامیون بهم زنگ زد.

گفت: بیاین پایین.

سریع رفتم رو پشت بوم.

گفتم: وقت رفتنه.

مثل قهرمان های فیلم های هالیوودی حرف زده بودم: its time to go

مرد دونده برگشت و نگام کرد. تا اون روز فکر می کردم که چشماش مشکی ان، اما کهربایی بودند.

پرسید: با چی قراره بریم؟

گفتم: با یه کامیون حمل گوشت.

پرسید: یعنی باید با لاشه های گوشت همسفر بشم؟

گفتم: همسفرهای ساکت و بی آزاری اند.

گفت: امیدوارم همین جور باشه.

خواستم ازش بپرسم مگه جور دیگه ای هم ممکنه باشه که ضربه ای به باسنش کوبید و خودش رو هی کرد و چرخید سمت راه پله ها. به تاخت از پله ها پائین رفت  و من هم دنبالش دویدم. وقتی نفس زنان به خیابون رسیدم، دیدم که سوار کامیون شده و هیچ لاشه گوشتی هم از چنگک های بالای سرش آویزون نیست و تنها مسافر کامیونه. دوباره مثل سوسک، به پشت کف کامیون دراز کشیده بود و داشت پا دوچرخه می زد. خواستم ازش معذرت بخوام که پتویی چیزی زیرش پهن نکردم، اما نامزد سابقم با عجله درهای کامیون رو بست.

گفت: باید زودتر راه بیفتیم.

حرکت کردیم.

ازم پرسید: نمی ترسی؟

گفتم: نه.

گفت: دروغ می گی.

 

محصولات مشابه