اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مرا در چاه های تاریک…

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

152

شابک

9789645478542

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

155

کد محصول

101831

قیمت پشت جلد

290000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های ترکی،ترکیه،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/21

قیمت برای شما: 290000ریال

توضیحات

کتاب مرا در چاه های تاریک… اثری است از حسن علی توپتاش به ترجمه ی پری اشتری و چاپ انتشارات فروزش.

دختری به نام گل دیار که برای بردن غذای پدرش، راهی محل کار او شده است، پس از بازگشت به خانه با صورتی آشفته، نگاهی یخ زده و موهایی پریشان در سکوت عمیقی فرو می رود و لام تا کام درباره ی اینکه چه اتفاقی افتاده به کسی چیزی نمی گوید. گویی این سکوت او همیشگی است. چیزی که موضوع را عجیب تر می کند این است که از آن به بعد به جای اشک از چشمان دخترک سنگ می بارد.

پس از پیچیدن این خبر در محل، مردم یکی یکی به عیادت گل دیار می آیند. یکی از ملاقات کننده ها مرد ریش سفید قد بلندی است که حرف های عجیبی می زند؛ اینکه شیاطین درون این دختر جا خوش کرده اند و به زعم خود از آن جا به دنیا سنگ می اندازند.

مرد ریش سفید معتقد است که باید هر چه زودتر گل دیار را از شر این عذاب خلاص کنند، اما پدر او، مظفر، چنین اعتقادی ندارد.

تنها یک جمله ی ریش سفید است که دل مظفر را به لرزه می اندازد: “این شیاطین خیلی بلاها سرتون میارن”.

گزیده ای از کتاب

وقتی نگاه کرد به تلخی، خیلی تلخ آب دهانش را قورت داد، کلاف پریشانی از درون چشمانش گذشت.

بعد اخم کرد و گفت: «بهت گفته بودم، گفته بودم که شیاطین درون دختره خیلی بلاها سرتون میارن!»

مظفر با شنیدن این جمله لرزید، انگار خواب می دید، سیگار به دست مات و مبهوت نگاه می کرد. از طرفی هم با خود فکر می کرد که نکند حرف های این مرد درست باشد و در حق او بی انصافی کرده باشد. ذهنش آشفته شده بود، در آن لحظه نمی دانست چه بگوید و چه کند.

مرد انگار که بخواهد به طرف مقابل فرصت حرف زدن بدهد مدتی ساکت ماند. در سکوت چندبار با عصبانیت به ریشش دست کشید. گویی که از میان انگشتانش تا روی شکم و از روی شکم تا روی زمین سپیدی آرد مانندی سرازیر شد.

بعد با صدای عجیبی شبیه فس فس مار گفت: «خدا می دونه که بعد از این چه اتفاقات دیگه ای قراره بیفته؟» این را گفت و بعد در حالی که دامن پالتو و شانه هایش را تکان می داد برگشت و به سمت در به راه افتاد. دو مرد دیگر هم با عجله پشت سرش رفتند، بعد هر سه در چشم به هم زدنی از دره پایین رفتند و با تاریکی شب درآمیختند. مظفر سیگارش را خاموش کرد و به حیاط برگشت، در همین حین صدای کلارینتی شبیه به ناله شنید. وسط حیاط ایستاد و گوش کرد تا ببیند صدا از کدام سمت می آید اما صدا ناگهان قطع شد. مظفر هم وقتی کسی را ندید به خانه رفت. برای این که گل دیار را از خواب بیدار نکند پاورچین پاورچین به اتاق کوچک رفت و با لباس هایی که به تن داشت کنار دیوار مچاله شد و خوابید. آن مرد ریش سفید که گفته بود «خدا می دونه دیگه چه اتفاقاتی قراره بیفته» مثل یک حشره موذی مدتی زیر پلک هایش چرخید و چرخید، همان جمله را چند بار دیگر تکرار کرد، دوباره از ته دره بالا آمد، دوباره بالا آمد و دوباره گفت…

محصولات مشابه