اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

محرمانه میلان

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

296

شابک

9786226082341

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

245

کد محصول

101736

قیمت پشت جلد

700000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/16

قیمت برای شما: 700000ریال

توضیحات

کتاب محرمانه میلان اثر فرناز شهید ثالث است به چاپ انتشارات شهرستان ادب.

تئو یک عکاس است، یک عکاس ایرانی-افغان که ترجیح می دهد ملیتش پنهان بماند؛ او سی و سه سال سن دارد و برای برگزاری نمایشگاه عکاسی اش به میلان دعوت شده است؛ بازیگرها و مدل های معروف همگی برای این که سوژه ی عکس های او باشند سر و دست می شکنند و حالا او در یک بیمارستان بستری است. مدتی طول می کشد تا بفهمد چه بلایی سرش آمده، اما از آن چه تلوزیون و خبرگزاری ها اعلام می کنند این گونه برمی آید که حادثه ای تروریستی در رستورانی که او برای گذراندن ساعات پایانی سفرش و ملاقات با زنی جذاب رزرو کرده بود رخ داده است. خبرگزاری ها مسئله ی مهم دیگری را هم خاطرنشان می کنند و این مسئله چیزی نیست جز خبری هراس آور برای تئو؛ تصاویر گرفته شده از محیط اطراف بیمارستان با توضیحاتی که پیرامون شان داده می شود حاکی از این هستند که مواد منفجره منجر به حادثه ی تروریستی در کیفی که تئو حمل می کرده جاسازی شده بوددند؛ اما تئو چگونه می تواند خود را تبرئه کند!

گزیده ای از کتاب

خروجی میلان شلوغ بود. ماموران پلیس همه ماشین ها را بازرسی می کردند. مامور جوانی از آنجلو کارت شناسایی خواست. آنجلو بدون اینکه از ماشین پیاده شود کارت شناسایی اش را دست مرد داد و خودش را معرفی کرد. استاد جامعه شناسی دانشگاه پاویا. بعد هم رو کرد به تئو و گفت: «پروفسور رسی، زودتر کارت شناسایی تون رو بدید وگرنه دیر به کلاس می رسیم.»

تئو اخم کرده بود. بدون اینکه حرفی بزند جیب کتش را گشت و کارت شناسایی را دست آنجلو داد. همان کارتی که آنجلو ساعتی پیش به او داده بود. همان هویت ساختگی جدید. همه توانش را جمع کرد تا مامور پلیس لرزش دستش را نبیند و شک نکند. مطمئن بود اگر دهان باز کند و بخواهد چیزی بگوید، صدایش می لرزد و کلمه های ایتالیایی به ذهنش نمی آیند و در لحظه لو می روند. می توانست دهانش را ببندد اما نمی دانست با دست هایش چه کند. پیش از این هیچ وقت احساس نکرده دو دست اضافه دارد. دست هایی که همیشه به قاب دوربین چسبیده بودند، حالا مثل دو تکه گوشت فاسد از شانه هایش آویزان بودند و برای خودشان تکان می خوردند. دو مار دراز و غیرقابل کنترل.

مامور پلیس زل زده بود به تئو و نگاهش بین صورت او و عکس روی کارتش بالا و پایین می رفت. جوان خوش قیافه ای بود. سن و سالی نداشت. هنوز نه موهای سرش ریخته بود و نه شکمش بیرون افتاده بود تا او را از ریخت بیندازد. تئو به پشتی صندلی تکیه داد و دست هایش را آرام رها کرد تا روی پاهایش بنشینند. حالا وقتش بود که هرچه هنر و شجاعت در این سی و سه سال عمر جمع کرده، نشان دهد. فقط همین امروز فرصت داشت. اگر از پس بازی برنمی آمد همه چیز تمام می شد. نگاهش را به مرد دوخت. به چشم هایش زل زد. لبخند زد. لبخندی که هرلحظه ممکن بود با حرکتی یا حرفی از طرف مرد جوان، بشکند.

محصولات مشابه