اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مجموعه قصه های کهن هزار و یک شب (قصه های پندآموز)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

وزیری

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

160

شابک

9786226116473

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

340

کد محصول

98405

قیمت پشت جلد

760000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،اقتباس از هزارو یک شب،گروه سنی:ب،ج(7تا11سال)،تصویرگر:مهسا زیباروی)

تاریخ ورود محصول: 1399/09/25

قیمت برای شما: 760000ریال

توضیحات

کتاب مجموعه قصه های کهن هزار و یک شب اثر لیلا خیامی است به تصویرگری مهسا زیباروی و چاپ انتشارات الماس پارسیان.

این کتاب یک جلد از مجموعه ی قصه های کهن است، مجموعه ای که داستان های ارزشمند قدیمی را با کمی تغییر و به شکلی بازنویسی شده در خود جای داده تا زمینه را برای آشنایی کودکان کشورمان با این آثار گرانبها و بهره گیری از محتوای آموزنده شان فراهم آورد.

در جلد پیش رو قصه های برگزیده هزار و یک شب جای گرفته و فرصتی مغتنم برای بهره گیری از این شاهکار جهانی ایجاد شده است.

گزیده ای از کتاب

کبک چاق و چله ای بود که عاشق خوردن بود. از صبح که بیدار می شد، می چرخید و می چرخید و هرچیزی را که پیدا می کرد، می خورد. از دانه و گل گرفته تا میوه های جورواجور. یک روز او همان جور که برای خودش می چرخید و آواز می خواند و دنبال خوراکی می گشت، به باغ بزرگی رسید. یک باغ بزرگ پر از انگور. انگورها از شاخه ها مثل مرواریدهای قرمز آویزان بودند و به کبک چشمک می زدند.

کبک تا انگورها را دید، دلش ضعف کرد و حسابی گرسنه شد و با عجله دوید و نوک نوک مشغول انگور خوردن شد. حالا نخور و کی بخور . کبک انگور می چید و نوک نوک می خورد با خوش حالی می گفت: به به عجب انگورهایی! از عسل هم شیرین تراند. او همان جور مشغول خوردن بود و نوکش را پر از انگور کرده بود و اصلا حواسش به بالای سرش نبود. آن بالا توی آسمان شاهینی چرخ چرخ داشت برای خودش پرواز می کرد و دنبال غذا می گشت. شاهین برعکس کبک حواسش حسابی جمع بود و از آن بالا همه چیز را با دقت نگاه می کرد. یک دفعه شاهین از آن بالا باغ انگور را دید و لا به لای شاخه های انگور، کبک چاق و چله ای را دید که مشغول خوردن بود.

شاهین تا کبک را دید، لبخندی زد و با خودش گفت: جانمی عجب غذایی! چه قدر چاق و چله است. او این را گفت و به سمت زمین شیرجه زد و با سرعت برق و باد پایین آمد و با سرعت برق و باد به باغ رسید و با سرعت برق و باد خودش را بالای سر کبک رساند.

کبک تا سایه ی شاهین را روی زمین دید، فهمید که چه خطر بزرگی بالا سرش است و با عجله دوید لای شاخه های انگور مخفی شد. شاهین که نتوانسته بود کبک را شکار کند، حسابی عصبانی شد و کمی همان دور و بر چرخید تا کبک بیرون بیاید. اما کبک ترسوتر از آن بود که به این زودی از مخفی گاهش خارج شود…

محصولات مشابه