اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مجموعه فرانکلین (22جلدی،گلاسه)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

خشتی بزرگ

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

704

شابک

9782000864462

تاریخ تجدید چاپ

1399-12-06

سال چاپ

1396-1399

وزن

1675

کد محصول

97468

قیمت پشت جلد

3300000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،گلاسه)

تاریخ ورود محصول: 1399/08/27

قیمت برای شما: 3300000ریال

توضیحات

مجموعه فرانکلین دربردارنده بیست و دو جلد داستان به قلم شارون جنینگز، تصویرگری برندا کلارک و ترجمه شهره هاشمی است، این مجموعه را انتشارات آبادیران به چاپ رسانده است. فرانکلین لاک پشت دوست داشتنی و کوچکی است که در هر جلد از این مجموعه ماجرایی جالب را پشت سر می گذارد.

فرانکلین در تاریکی، فرانکلین فوتبال بازی می کند، فرانکلین رئیس می شود، عجله کن فرانکلین، خواهر کوچولوی فرانکلین، محله ی فرانکلین، فرانکلین به مدرسه می رود، فرانکلین با بچه های مدرسه به اردو می رود، فرانکلین و هدیه سال نو، دوست جدید فرانکلین، فرانکلین و رعد و برق، فرانکلین و خواهرش هریت عناوین برخی داستان های این مجموعه است.

گزیده ای از کتاب

بخشی از کتاب جشن تولد فرانکلین:

پدر و مادر فرانکلین مشکل تهیه بلیت ورودی را برایش توضیح دادند. پدرش گفت: «فرانکلین بلیت پارک بازی تاماراک گران است. ما فقط می توانیم دو تا از دوست هایت را دعوت کنیم.»

فرانکلین احساس کرد حسابی به دردسر افتاده است.

مادرش او را آرام بغل کرد و گفت: «من مطمئن هستم دوستانت این مشکل را درک می کنند.»

ولی فرانکلین زیاد مطمئن نبود که دوستانش ناراحت نشوند.

فرانکلین بقیه ی روز را جایی نرفت و با دوستانش بازی نکرد. او در اتاقش ماند و درباره ی جشن تولدش فکر کرد.

او واقعا می خواست به پارک بازی تاماراک برود. ولی چطور می توانست فقط دو تا از دوستانش را انتخاب کند؟ به بقیه ی آن ها چه بگوید؟

فرانکلین آهی کشید و با خودش گفت: «این بهترین جشن تولدی نیست که دلم می خواست بگیرم.»

آن شب سر میز شام فرانکلین به پدر و مادرش گفت که آرزو دارد تمام دوست هایش به جشن تولدش بیایند.

مادرش پیشنهاد کرد: «اگر در حیاط پشتی جشن بگیریم می توانی تمام دوست هایت را دعوت کنی.»

فرانکلین گفت: «ولی در پارک بازی تاماراک وسایل خیلی از بازی ها وجود دارد.»

پدرش با خنده گفت: «چه بد که نمی توانیم پارک بازی تاماراک را به حیاط پشتی مان بیاوریم!»

فرانکلین فکر کرد و با هیجان گفت: «هوووم! شاید بتوانیم!»

آن هفته سر فرانکلین و پدر و مادرش خیلی شلوغ بود. آن ها ساعت های زیادی را در انباری، زیرزمین و در حیاط پشتی خانه شان گذراندند.

آن ها برای تهیه ی وسایل بازی به فروشگاه ابزار و لوازم جشن تولد رفتند. فرانکلین به هیچ کس نگفت که آن ها دارند چکار می کنند…

محصولات مشابه