اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مجموعه داستان تابستان (3جلدی،باقاب)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

604

شابک

9786001884115

سال چاپ

1399

وزن

731

کد محصول

99305

قیمت پشت جلد

1060000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کودکان آمریکایی،قرن 20م،کمترین نوبت چاپ:1،بیشترین نوبت چاپ:4،برنده ی جایزه ی طلایی انتخاب والدین،و دیگر جوایز،باقاب)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/21

قیمت برای شما: 1060000ریال

توضیحات

مجموعه سه جلدی داستان تابستان اثر کیت دی کمیلو است به ترجمه شیدا رنجبر و چاپ انتشارات ایران بان. این اثر سه جلد داستان را تحت عناوین “بورلی: بِوِرلی می خواست تا آنجا که می تواند دور شود…، “لوییزیانا: او باید برود و با نفرینش روبرو شود… و “ریمی: ریمی غرق در افکارش، فقط می خواهد پدرش را برگرداند… در خود جای داده است؛ هر جلد ماجرای دختری نوجوان را روایت می کند.

بورلی دختری تنهاست که هیچ موجود دوست داشتنی دیگری در زندگی اش حضور ندارد، او می خواهد برود، برود تا شاید بتواند چیزهایی دوست داشتنی برای خودش پیدا کند، چیزهایی که به او حس خوشبختی بدهند، چیزهایی ساده مثل امنیت، خانواده و آرامش که شاید برای دیگران ساده و بی اهمیت به نظر برسند اما برای او دور از دسترس اند.

در رمان لوییزیانا ماجرای ناپدید شدن این دختر دوازده ساله را می خوانیم، دختری که شبی در یک مسافرخانه از سوی مادربزرگش ترک می شود، مادربزرگ می رود تا نفرین جدایی را از بین ببرد، او نامه ای برای لوییزینا جا گذاشته و در آن از سفرش گفته و از رازی در گذشته ی دخترک.

ریمی غرق در اندوه ازدواج پدرش با زنی دیگر است، او حالا خوب می داند که همه چیز زندگی اش به خودش بستگی دارد، ریمی تنهاست و در کار خیرش به مشکل برخورده است، مشکلی که او را به ناچار به بورلی و لوییزینا پیوند می زند تا این سه رقیب کنار هم قرار بگیرند و ماجراهایی هیجان انگیز را تجربه کنند.

گزیده ای از کتاب

بخشی از کتاب ریمی:

روز بعد، که شنبه بود کلاس چوب گردانی نداشتند، سر ظهر دم دره ی طلایی همدیگر را دیدند.

لوییزیانا اول از همه آمد.

ریمی از فاصله ی صد متری می توانست ببیندش که سر کوچه ایستاده است. چون برق می زد. یک پیراهن پرتقالی پوشیده بود که دور دامنش پولک های نقره ای داشت و دور آستین های توری اش پولک های طلایی. گل سرهای بیشتری به موهایش زده بود. تمام گل سرها صورتی بودند و خرگوش داشتند. خدا می داند چند تا گل سر خرگوشی توی دنیا هست!

لوییزیانا گفت: «امروز چند تا گل سر خرگوشی خوش شانسی دیگه هم زدم.»

ریمی گفت: «خوشگل شدی.»

«به نظرت پرتقالی و صورتی به هم میان، یا فقط من این طوری فکر می کنم؟»

ریمی فرصت نکرد جواب این سوال را بدهد چون بورلی از راه رسید. ظاهرا عصبانی بود. کبودی روی صورتش از سیاه به سبز بدرنگی تغییر کرده بود.

نزدیکشان که رسید، گفت: «خب؟»

ریمی نفهمید این سوال در مورد چی است، ولی به نظرش هم سوال خوبی نیامد، پس تا بورلی نظرش را در مورد کمک کردن عوض نکرده بود رفت و زنگ زد.

آیفون خر خر کرد و مارتا گفت: «امروز یک روز طلایی در دره ی ی طلائیه. چه خدمتی می تونم بهتون بکنم؟»

ریمی صدای بورلی را شنید که زیر لب یک چیزی گفت.

مارتا دوباره گفت: «چه خدمتی می تونم بهتون بکنم؟»

ریمی گفت: «منم، ام… ریمی. ریمی کلارک. چند روز پیش اومدم دیدن ایزابل. همونی که می خواست یه کار خیر بکنه.»

ریمی یک دفعه ترس برش داشت. یاد نامه ی شکایتی که برای ایزابل نوشته بود افتاد. یعنی مارتا فهمیده بود کسی که نامه را نوشته او  بوده؟ یعنی این به ضررش می شد؟ یعنی درک می کرد که ریمی فقط می خواسته یک کار خیر بکند؟ چرا همه چی این قدر پیچیده بود؟ چرا کار خیر کردن این قدر سخت بود؟

صدای خرخردار مارتا گفت: «هان، ریمی، آره، آره، یادمه. ایزابل خیلی خوشحال می شه که دوباره ببیندت.»

محصولات مشابه