اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مثل ها و قصه هایشان (قصه های بهار)

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

112

شابک

false

نوبت چاپ

12

تاریخ تجدید چاپ

1400-04-16

سال چاپ

1399

وزن

603

کد محصول

15788

قیمت پشت جلد

700000


مشخصات تکمیلی :

(گروه سنی:ج،د(10تا14سال)،تصویرگر:رودابه خائف)

تاریخ ورود محصول: 1387/08/05

قیمت برای شما: 700000ریال

توضیحات

اثری است از مصطفی رحماندوست به تصویرگری رودابه خائف و چاپ انتشارات محراب قلم (کتاب های مهتاب). مثل ها در سرزمین ما ایران از جایگاه ویژه ای برخوردارند، همه ما در طول عمرمان مثل های زیادی را به کار می بریم و یا آن را از زبان دیگران می شنویم، اما هرکدام از این ضرب المثل ها از قصه ای سرچشمه می گیرند، قصه هایی دلکش که از باورها، رسوم و زندگی پیشینیان نشات گرفته اند و تاریخی را در دل خود جای داده اند. در این کتاب برای هریک از روزهای فصل بهار مثلی آورده شده و داستان آن نیز به قلم نویسنده روایت شده است، داستانی که ساخته ذهن نویسنده نیست.

گزیده ای از کتاب

روزی بود و روزگاری بود. در یکی از روزها ملانصر الدین صبح تا عصر به سختی کار کرد. شب که شد، خسته به خانه برگشت. شامی خورد و بدن معطلی رختخوابش را انداخت تا بخوابد.

هنوز خوابش نبرده بود که با خود گفت: «خواب برادر مر گ است. با این خستگی زیاد، نکند صبح زود نتوانم از خواب بیدار شوم و نماز صبحم قضاشود!»

برای اینکه صبح خواب نماند، سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و به زنش گفت: «فردا صبح زود که از خواب بیدار شدی، مرا هم بیدار کن تا نماز صبحم را بخوانم.»

زن ملا گفت: «باشد، این کار را می کنم.»

صبح فردا، مثل همیشه زن ملا از خواب بیدار شد. داشت وسایل سفره ی صبحانه را آماده می کرد که یاد سفارش دیشب شوهرش افتاد. چند بار او را صدا کرد تا از خواب بیدار شود، اما ملا خیال بیدار شدن نداشت. ناچار بالای سر ملانصرالدین رفت و گفت: «بیدارشو مرد! آفتاب دارد می زند.»

ملا که خیلی خواب آلود بود، توی رختخوابش تکانی خورد و گفت: «آخر، زن! این چه وقت بیدار کردن من است؟»…

محصولات مشابه