اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مثل نهنگ نفس تازه می کنم

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

484

شابک

9786227808391

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

546

کد محصول

113600

قیمت پشت جلد

1900000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/03/09

قیمت برای شما: 1900000ریال

توضیحات

کتاب مثل نهنگ نفس تازه می کنم، اثر معصومه امیرزاده است به چاپ انتشارات کتابستان معرفت.

شخصیت اصلی کتاب حاضر زنی فعال به نام مستوره است. او علاوه بر نویسندگی، در زمینه ی عکاسی هم فعالیت می کند. مستوره بعد از ازدواج درگیر بارداری ناخواسته می شود. او که تا قبل از این تمام اوقات خود را بیرون از خانه گذرانده بود، از این به بعد مجبور است به خاطر بارداری از بسیاری از علایقش دست بکشد. مولف در این اثر به بیان مسائل مهمی در زندگی زناشویی از قبیل: «فرزندآوری، ارتباط همسران با هم، خانواده همسر، استقلال زنان، چالش های زن مسلمان متعهد به همسر و فرزندان و…» می پردازد. کتاب پیش رو روایتی شیرین و جذاب از مواجهه مستوره با موضوع مادری است.

گزیده ای از کتاب

چند شب است همان نیمچه خواب را هم ندارم. روی جانماز می نشینم، اشک می ریزم و صبح به سختی سرکار می روم. به پهلو دراز کشیده ام. امیریل سرش را روی بالشت نگذاشته، خوابید. دستم را زیر سرم گذاشته ام. پوست شکمم را نوازش می کنم. تا بوده، همین بوده: امیریل و خواب، من و بالشت خیس. بلند می شوم. دلم می خواهد برای خودم قهوه درست کنم، اما بی خواب تر می شوم. ظرف میوه ای را که امیریل شسته از یخچال درمی آورم و روی میز می گذارم. گیلاس را برمی دارم و باز می گذارم. به سمت مبل می روم. قرآنم را توی بغل می گیرم. اشک هایم تندتر می بارند. بعضی دردها را با هیچ کس نمی شود قسمت کرد. به قرآنم می گویم: «حرفی بزن، آرومم کن.» جانمازم را پهن می کنم. زیر لب می گویم: هیچ مشکلی نیست نگشاید به آه نیم شب/ خویش را صائب، به زیر این لوا باید کشی. دست زیر چانه، می نشینم. تا به حال آن قدر خودم را ضعیف و آسیب پذیر ندیده بودم. این شب ها از خدا می ترسم، به خاطر همه بلاهایی که می تواند سرم بیاورد: و کم من فادح من البلاء اقلته. خاک توی سرت، مستوره، که این همه کمیل خوندی و این رو نفهمیدی!

احساس می کنم نیرویی در هم کوبنده بر من مسلط شده. همیشه صدایش می زدم «مهربان»، اما دیگر جرئت نمی کنم. از خدا می ترسم. اشک هایم، مثل اسب هایی وحشی که در بیابان رها شوند، روی گونه هایم می دوند و از هم سبقت می گیرند. سرم را روی مهر می گذارم. مهرم از اشک خیس می شود. بوی تربت به مشامم می رسد. بلند می شوم، قرآن را به پیشانی می چسبانم و مثل همیشه باز می کنم. شاید چیزی بگوید و آرامم کند. شاید امشب دلش برایم بسوزد.

Array