اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مثل بیروت بود

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

356

شابک

9786226837545

نوبت چاپ

4

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-30

سال چاپ

1401

وزن

274

کد محصول

97832

قیمت پشت جلد

1050000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/09/08

قیمت برای شما: 1050000ریال

توضیحات

کتاب مثل بیروت بود اثر زهرا اسعد بلنددوست است به چاپ انتشارات کتابستان معرفت.

کتاب پیش رو روایتگر داستانی است که ریشه در واقعیت دارد و از فتنه، ابهام، دوراهی، خطر و انتقام حکایت می کند. راوی داستان دختری جوان به نام زهرا است، دختر سردار اسماعیل که تا یادش می آید کار پدرش را از همه مخفی کرده، زمانی بی آن که دلیلش را بداند و بعد با دیدن عکس العمل و باورهای دیگران پیرامون کسانی هم چون پدرش! او به طور اتفاقی با سارا آشنا می شود، همسر شهید مدافع حرم که زبان اصلی اش چیزی است غیر از زبان ایرانی. آشنایی با سارا، زهرا را به مسیری پر خطر وارد می کند و حقایق زیادی را برایش اشکار می سازد. این حقایق یک بازی کثیف به راه می اندازند و مسیری غبارآلود را شکل می دهند که یافتن راه درست را به شدت دشوار می کند.

گزیده ای از کتاب

زیر آوار مردمک های سنگین به سمت اتاقم رفتم. وجودم عین تنور بود. روسری بر سر کشیدم، پرده را کمی کنار زدم و پنجره را گشودم. سوز سرما بر صورتم سیلی زد اما خنکایی بر حالم ننشست. نفس هایم را عمیق تر به جان ریه انداختم. فایده نداشت؛ خاکستر نمی شد این ققنوس لعنتی.

در همهمه سکوت و تاریکی نیمه جان کوچه توجهم به ماشینی جلب شد که مقابل آپارتمان پارک شده بود. حواسم در ظرف چشمانم جمع شد. نیم رخ مبهم راننده را در تاریک روشنای فضا دیدم. چرا اینجا ایستاده بود؟

با اتفاقات از سرگذشته، ذهنم آمادگی کامل برای هر داستان سرایی ترسناکی داشت. ظاهرا دیگر چیزی به دیوانگی ام نمانده بود. پوزخندی تلخ کنج صورتم نشست.

مرد راننده سنگینی نگاهم را خواند. سرش را بالا آورد اما از تیررس پنجره گریختم. در هجوم زوزه باد، روی تخت دراز کشیدم و محتویات ذهن مخدوشم را به سخره گرفتم.

در پیچ و تاب تصویر دانیال، شعارهای خیابانی، صدای مرد ناشناس و اضطراب انفجار بمب به خوابی عمیق پرت شدم؛ خوابی که کابوس هایش مرگ را به کامم شیرین می کرد.

نمی دانم چقدر از پنجه انداختن بختک بر جانم گذشته بود که از شدت سرما چشم گشودم. باد، پرده حریر پنجره را می رقصاند و قطرات تند باران بر صورتم سیلی می زد. به سختی روی تخت نیم خیز شدم تا پنجره را ببندم. نگاهم به آشوب باران در خلوتی کم نور کوچه افتاد. باز همان ماشین و سرنشینش در کوچه بودند. متعجب ماندم. ساعت چند بود؟!

در تاریکی فضا، کورمال کورمال گوشی را از زیر تخت برداشتم. عقربه ها از سه نیمه شب می گذشت و او هنوز اینجا بود؛ چرا؟! نکند همان ناشناس شوم باشد؟

کوبش ضربان قلبم شدت گرفت. اوضاع زندگی ام آن قدر به هم ریخته بود که برای سکته ای بی دلیل، آمادگی کامل داشتم. هراسان وسط اتاق ایستادم. اگر باز اتفاقی می افتاد…

محصولات مشابه