اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

متل ها و افسانه های ایرانی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

وزیری

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

355

شابک

9789641204718

نوبت چاپ

5

سال چاپ

1392

وزن

486

کد محصول

103238

قیمت پشت جلد

530000


مشخصات تکمیلی :

(افسانه های ایرانی،تصویرگر:هوش آذر آذرنوش،گردآور:احمد وکیلیان)

تاریخ ورود محصول: 1400/02/29

قیمت برای شما: 530000ریال

توضیحات

کتاب متل ها و افسانه های ایرانی به همت سید احمد وکیلیان گردآوری شده و از سوی انتشارات سروش به چاپ رسیده است.

کتاب پیش رو حاصل بیش از هفت سال مطالعه و مرور صدها روایت از متل های موجود در گنجینه فرهنگ مردم است که تلاش شده در آن روایت های کاملی از متل ها به شکلی ویرایش شده که به اصالت روایی و زبانی آن ها ضربه ای وارد نیاید، جای داده شود. گردآوری، مرور و ثبت این دسته از مطالب راهی برای تلطیف زندگی بشر در عصر خشن، بی روح و پر تلاطم امروز و ایجاد پیوند بین انسان با گذشته ی معنوی خویش است.

متل ها داستان هایی کوتاه با محتوایی لطیف و سرگرم کننده اند که به شکل شعر و یا نثری آهنگین روایت می شوند و مضامینی تربیتی و اجتماعی را در قالبی سرگرم کننده منتقل می سازند.

گزیده ای از کتاب

یکی بود و یکی نبود. بز و میشی پهلوی هم زندگی می کردند. یک روز بز به میش گفت: «ای میش من و تو از امروز باید به فکر ساختن کومه ای باشیم تا فردا که باران و برف می آید و خودمان هم می زاییم، بچه هایمان را در آن نگه داریم.»

میش با اوقات تلخی گفت: «من که پشم دارم، پشمول دارم، بارون بهار چه غم دارم.» بز ناراحت شد و خودش به تنهایی رفت کومه ای زد.

بعد از مدتی بز زایید و اسم بزغاله خود را شنگول گذاشت و او را به کومه اش برد. میش هم زایید و اسم بره خود را منگول گذاشت. زمستان هم رسید و از قضا باران سختی درگرفت. میش از ترس خود و بچه اش پیش بز رفت و سلام کرد و گفت: «ای بز دلت به حال منگول هم نمی سوزد.»

بز با مهربانی جواب داد: «چرا بسوزد، مگر تو نبودی که می گفتی پشم دارم، پشمول دارم، بارون بهار چه غم دارم. حالا بیا داخل بیا جانم.» میش داخل شد و شب پهلوی هم خوابیدند.

صبح که از خواب بیدار شدند دیدند هوا صاف است. شنگول و منگول را در خانه قایم کردند و خودشان برای چرا به صحرا رفتند. عصر که به خانه برگشتند تا به شنگول و منگول شیر بدهند دیدند تا چال هست و خاگ نیست. خیلی ناراحت شدند و به فکر و خیال فرو رفتند. میش گفت: «ای بز تو را به خدا برو جست و جو کن شاید آنها را پیدا کردی.» بز قبول کرد و از خانه بیرون رفت و شروع به جست و جو کرد.

رفت و رفت تا به پشت بام خانه پلنگ رسید. روی بام بنا به جهیدن و بالا و پایین پریدن کرد. پلنگ از در خانه سرکی بیرون کشید و گفت: «همّ»

کیه کیه تاپ تاپ می کنه                 گل مِنِ شیر بچه هام می کنه؟

بز گفت: “منم منم بزوله، شاخی دارُم کوژوله، هر که خردِه شَنگُم، هر که خَرده مَنگم، دِرا بیا وِ جَنگُم.»

پلنگ جواب داد: «نه خردِم شنگِت، نه خَردِم منگت، نه اییّام وِ جنگت.»

بز اینجا را ول کرد و رفت. رفت و رفت تا به پشت بام گرگ رسید، فورا بنا کرد به جهیدن و بالا و پایین پریدن. گرگ سرکی از خانه بیرون کشید و گفت: «همُّ»

محصولات مشابه