اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ما آدم نمی شویم:گزیده ای از بهترین داستان های عزیز نسین

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

116

شابک

9786009882571

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

166

کد محصول

98954

قیمت پشت جلد

260000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه ترکی،ترکیه،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/10

قیمت برای شما: 260000ریال

توضیحات

کتاب ما آدم نمی شویم، اثر عزیز نسین است که توسط علیرضا شعبانی به زبان فارسی بازگردانده شده و از سوی انتشارات سرزمین اهورایی در 116 صفحه منتشر و روانه بازار کتاب شده است.

عزیز نسین در 20 دسامبر1915 در جزیره هیبلی آدا از توابع استانبول دیده به جهان گشود. وی نویسنده، مترجم، شاعر و طنز نویسی مشهور است. نسین  بیشتر نیروی خود را صرف نگارش داستان های کوتاه طنزآمیز کرد و شهرت فعلی او در سراسر جهان نیز به داستان های طنزآمیز او بر می گردد. اما سرانجام پس از برجای گذاشتن آثار متعدد از جمله( زنده باد میهن، اعتصاب بزرگ، صندلیِ راحتی، و..)، نسین در 80 سالگی و در 6 ژانویه ی 1995 در آلاچتایی از توابعِ چشمه واقع در ازمیر دیده از جهان فروبست.

کتاب حاضر شامل گزیده ای از بهترین داستان های عزیز نسین است. داستان هایی از جمله  انسان ها بیدار می شوند، دیوانه ای روی پشت بام، آقای سوت، وظیفه ی وطنی، دوست داشتن تولسو و.. در کتاب پیش رو گردآوری، و در اختیار بسیاری از مطالعه کنندگان از جمله نوجوانان قرار گرفته است.

گزیده ای از کتاب

دیوانه ای روی پشت بام..

اهل محل همگی جمع شده بودند:

– یه دیوونه رفته بالای پشت بوم!

سرتاسر کوچه پر بود از آدم هایی که برای تماشا کردن دیوانه آمده بودند، اول از همه ماشین کلانتری منطقه آمد، بعد ماشین ستاد مرکزی پلیس و بعد ماشین آتش نشانی سر رسید. مادر دیوانه ای که بالای پشت بام رفته بود، مشغول التماس به پسرش بود: – عزیزدلم! پسرم! بیا پایین، یاللا دیگه، آفرین پسر خوب!.. دیوانه هم می گفت: اگه منو شهردار محل نکنین، خودمو از این بالا می ندازم پایین.

مأموران آتش نشانی تور نجات را بازکردند تا اگر دیوانه خودش را پایین انداخت، بتوانند نجاتش دهند. نُه نفر مأمور که گوشه های تور نجات را گرفته بودند آن قدر دور ساختمان چرخیدند که خیس عرق شدند. افسر پلیس که سعی داشت دیوانه را به راه بیاورد، با لحنی ملایم اما کمی تهدیدآمیز گفت:« خواهش می کنم بیا پایین برادر من!»

– منو شهردار محله کنین تا بیام پایین و گرنه خودمو می ندازم پایین.

هر چه خواهش و التماس و تهدید کردند تأثیری نداشت.

– هوی داداش! دِ بیا پایین دیگه.

– اینا رو نیگا!.. به جای اینکه منو ببرین پایین، خب شما بیاین بالا..

از بین جمعیت یکی گفت:- بگیم شهردارت کردیم.

یک نفر دیگر جواب داد:« نه بابا، مگه می شه؟ دیوونه مگه می تونه شهردار محله بشه؟»

– ای خدا! نمی خوایم که واقعاً شهردارش کنیم..

 

 

محصولات مشابه