اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ماه کامل (روایت زندگی سردار شهید مدافع حرم مرتضی حسین پور (حسین قمی))

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

608

شابک

9786222850364

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-05-29

سال چاپ

1400

وزن

658

کد محصول

106341

قیمت پشت جلد

1500000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه شهیدان مسلمان سوریه،مرتضی حسین پور،1396-1364)

تاریخ ورود محصول: 1400/06/07

قیمت برای شما: 1500000ریال

توضیحات

کتاب ماه کامل (روایت زندگی سردار شهید مدافع حرم مرتضی حسین پور) به قلم شهلا پناهی لادانی به نگارش درآمده و به چاپ انتشارات شهید کاظمی رسیده است.

کتاب پیش رو روایتی است از زندگی مرتضی حسین پور، شهید مدافع حرم که با نام حسین قمی شهرت داشت. او انسان پاکباخته ای بود که در شهریور ماه سال 1364 دیده به جهان گشود و کمتر از سی و دو سال بعد در مرداد 1396 در منطقه تدمر سوریه در حالی که وظیفه ی فرماندهی نیروهای عراقی را به دوش داشت جام شهادت را سر کشید. او آن چنان در مسیری که در آن پا گذاشته بود استعداد و مجاهدت نشان داد که وی را حسن باقری زمان می دانستند و همان طور که شهید باقری را چشم تیز بین دفاع مقدس به شمار می آوردند ایشان را چشم تیز بین جبهه مقاومت اسلامی می خواندند. یکی از ویژگی های عجیب شهید حسین پور این بود که با وجود عشق بالا به شهادت دوست نداشت به این زودی ها شهید شود زیرا می خواست برای روزهای سخت و کارهای بزرگ بماند.

گزیده ای از کتاب

علی آقا همان طور که سرش پایین بود، سعی کرد یک جواب نصفه نیمه به من بدهد و کنار برود. درست مثل برادر مرده ها شده بود. شانه های افتاده و بغضی که داشت خیلی به چشم می آمد. حالش را می دانستم. خیلی سال قبل از اینکه خواهرش عروس و نور چشم خانواده ما بشود، مرتضی و علی آقا با هم دوست بودند. شاید اولین بار که مرتضی برای انتخاب همسر به من گفت که خواهر علی را انتخاب کرده، مهم ترین چیزی که به نظرم آمد، حیا و ادب علی آقا بود. برای همین دلم راضی و خیالم راحت شد. حرفی را که می خواستم بزنم، دو سه بار مرور کردم. بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم: «مرتضای من کجا شهید شده؟ شما کنارش بودین؟»

علی آقا همان طور که سرش پایین بود، با بغض گفت: «نه من دمشق به حسین رسیدم.»

حواسم بود که جدای از حس برادری و محبتی که نسبت به مرتضی داشت، به خاطر همکار و هم رزم بودن، همیشه حسین صدایش می کند.

یک قدم جلوتر آمدم، سر کج کردم و یواش گفتم: «نپرسیدین چی شده؟ از روزی که این لباس رو پوشید می دونستم که شهید می شه؛ اما نه الان. علی آقا شما که خودتون می دونید چقدر عاشق فاطمه جان و چشم به راه بچه ش بود. بهم بگید چی شد آخه؟»

علی آقا دست روی محاسنش کشید، شاید هم می خواست راه سرازیر شدن اشک هایش را ببندد و گفت: «منم تا حدودی خبر دارم، یکی دو تا از بچه ها که همراهش بودند اینجا هستن. سرتون خلوت تر بشه. براتون می گم.»

تمام خانه داشت دور سرم می چرخید. مطهره برایم چادر آورد، روی سر انداختم و چادر خاکی ام را از زیرش کشیدم و برداشتم. به علی آقا گفتم: باشه پس من منتظرم.

برگشتم و به اتاق پذیرایی رفتم.

محصولات مشابه