اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مادر دختری

وضعیت: ناموجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

560

شابک

9786007507773

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

504

کد محصول

86953

قیمت پشت جلد

640000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1398/10/24

قیمت برای شما: 640000ریال

توضیحات

کتاب مادر دختری اثری است به قلم گلرخ بیات و چاپ انتشارات برکه خورشید. این کتاب روایتگر زندگی مادری جوان است، دختری که هم سن و سال هایش خود را برای دفاع از پایان نامه و شرکت در کنکور ارشد آماده می کنند در حالی که او درسش را نیمه رها کرده و حالا خودش صاحب یک دختر شده است. شیرین شخصیت اصلی رمان پیش رو است که حسرت و پشیمانی از اینکه خودش را خیلی زود از زندگی کم مسئولیت مجردی به زندگی دشوارتر متاهلی وارد کرده باعث می شود دست به کاری بزند که آینده ای غیرقابل پیش بینی را پیش رویش بگذارد، آینده ای که حسرت هایی بزرگ تر را برایش به دنبال می آورد.

گزیده ای از کتاب

فرگل احساس می کرد شاید حتی شهرزاد هم به او حسادت می کند. بی خیال شانه هایش را بالا انداخت. هیچ چیز و هیچ کس برایش مهم نبود وقتی که آرش پس زمینه روزش بود. با دقت آماده شد. موهایش را صاف کرد. مانتو تمیز و مرتبی پوشید و پالتوی جدیدش را هم برداشت. آرایش کرد و به خودش عطر زد. کوله پشتی اش را صاف روی شانه هایش نگه داشت. شانه هایش را عقب داد و بدون قوز ایستاد. موهای خرماییش از زیر مقنعه مشکی برق می زد. صورتش شاداب و براق بود. واقعا احساس خوبی داشت. احساس زیبایی. انرژی و اعتماد به نفس. نفس عمیقی کشید و از در خونه بیرون آمد. هوای سرد و پرسوز را به ریه هایش فرستاد و بازدمش را توی هوا ها کرد و با دست های پوشیده در دستکش آن را به هم زد. سر میدان فاطمی شهرزاد شق و رق و اتو کشیده ایستاده بود. با دیدن فرگل ابروهایش را بالا انداخت، لب هایش را غنچه کرد و گفت: او لالا! چه زیبا. خانوم خیلی بیوتیفول شدی.

فرگل دستش را زیر بازوی شهرزاد انداخت و چشمکی زد و گفت: دارم می رم دندون پزشکی.

آرش و همکلاس هایش جلوی ورودی برادران دور هم ایستاده بودند. از پشت سر شانه های پهن و افتاده و هیکل درشتش توی چشم می زد. با دیدنش مثل همیشه قلبش هری ریخت. ساعد دست شهرزاد را فشار داد و بی تابانه گفت: شهرزاد گازت بگیرم؟

شهرزاد با یک جست از فرگل دور شد و در حالی که با پشت دست ساعدش را می مالید گفت: نه تو رو خدا. جای دندونات مثل گراز می مونه.

از پشت سر آرش رد شدند. می توانست صدای بمش را از لا به لای بقیه صداها تشخیص دهد. با هیجان برگشت و توی صورتش نگاه کرد. نگاهشان با هم تلاقی کرد و آرش به آنی چشمکی زد و بعد بی اعتنا به حرف زدن ادامه داد.

محصولات مشابه