اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

مادرشوهر

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

310

شابک

9786236594257

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

302

کد محصول

97109

قیمت پشت جلد

500000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های ایتالیایی،قرن 21م،کاندید بهترین تریلر سال 2019 در گودریدز،از پرفروش ترین کتاب های آمازون و نیویورک تایمز)

تاریخ ورود محصول: 1399/08/19

قیمت برای شما: 500000ریال

توضیحات

کتاب مادرشوهر اثری است از سالی هپ ورث به ترجمه ی پریسا قشقائیان و چاپ انتشارات مات.

داستانی پرکشش و خیره کننده درباره رابطه ی ازهم پاشیده ی یک زن و مادرشوهرش. رابطه ای که در نهایت به مرگ مادرشوهر منجر می شود.

با وجود یادداشتی که دیانا درباره ی مرگ خود کنار جسدش گذاشته و در آن از بیماری سرطان و بیش از این توان و تحمل نداشتن سخن گفته است، در کالبدشکافی هیچ ردی از سرطان پیدا نمی شود، در عوض اثرات سم و علائم خفگی شناسایی می شوند.

لوسی که چندسال پیش با مادرشوهرش دچار تنش شده و سابقه ی حمله به او در گذشته اش وجود دارد، اولین مضنون این پرونده به حساب می آید، این درحالی است که روابط ازهم گسیخته و رازهای پنهان خانوادگی بسیاری وجود دارند که همگی به شدت مشکوک اند.

گزیده ای از کتاب

می گوید: «می شود به من بگویید بین ساعت یک و پنج بعدازظهر پنج شنبه گذشته کجا بودید؟»

به دوربین خیره می شوم: «اوم… خب، من با دختر دو و نیم ساله ام تا حدود ساعت سه و چهل دقیقه ظهر در خانه بودم. بعد هم دو بچه دیگرم به خانه آمدند.»

«آیا کسی جز دخترتان می تواند این را تایید کند؟»

به این مورد فکر می کنم. «الی از سر کار زود به خانه آمد، دوروبر دو یا دو و سی دقیقه ظهر. بعد رفت بیرون تا پسرمان آرچی را بیاورد. بنابراین او می تواند بخشی از زمان را تایید کند.»

«چرا زود به خانه آمد؟»

می گویم: «حالش خوب نبود.» گرچه ناگهان برایم معلوم شد که آن قدرها هم حالش بد نبود. درحقیقت، به خاطر آوردم که آن روز فکر می کردم حالش خوب است.

احمد می گوید: «شما گفتید که او دنبال پسرتان رفت و یکی از دخترهاتان در خانه با شما بود. دختر دیگرتان کجا بود؟»

«هریت پس از مدرسه، کلاس ژیمناستیک داشت. مادر یکی از بچه ها او را به خانه رساند، کری ماث، حدود ساعت چهار بعدازظهر. من بیرون رفتم و از دم در دست تکان دادم.»

«و خانم ماث این را تایید می کند؟»

می گویم: «مطمئنم که همین طور است.» گرچه، از این فکر که پلیس بخواهد با مادر یکی از بچه های مدرسه تماس بگیرد تا تایید کند محل تقریبی من کجا بود خجالت می کشم.

«خوب است.» احمد خودکارش را زمین می گذارد و به صندلی اش تکیه می دهد. او به آرامی نفسش را بیرون می دهد. «می دانم که بین شما و مادرشوهرتان چند سال پیش اتفاق خشونت باری رخ داد. می خواهی درباره اش به من بگویی؟»

می پرسم: «اتفاق خشونت بار؟» فقط دارم زمان می خرم، چرا که او کاملا درموردش اطلاع دارد. نمی خواهم انکارش کنم.

محصولات مشابه