اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

لبخند نیمه شب (رمان1260)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

472

شابک

9786007368916

نوبت چاپ

3

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-01

سال چاپ

1399

وزن

540

کد محصول

91966

قیمت پشت جلد

1080000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/04

قیمت برای شما: 1080000ریال

توضیحات

کتاب لبخند نیمه شب اثر مژگان زارع است به چاپ انتشارات شادان. این کتاب که با سبک و سیاقی دلنشین نگارش شده و از موقعیت ها و شرایطی خاص برای آزمودن شخصیت هایی که در آن نقش ایفا می کنند بهره برده است. راوی داستان دختری بیست و شش ساله است، پگاه صائبی، دختری با بدنی نحیف و پوستی نه چندان شاداب که با پگاه سه سال پیش زمین تا آسمان فرق دارد، با دختری که قرار بوده با بهنام زیر یک سقف برود، دختری که هرگز دست رد به سینه اش نخورده بود و از زیبایی های خدادادی چنان بهره مند بود که هیچ گاه حسرت مردی به دلش نمانده بود. بهنام اما حالا قرار است عروس دیگری را به خانه ببرد، کسی که جایگزین پگاه شده، درست بعد از آن بیماری شومی که آمد و همه زیبایی پگاه را با خود برد. حالا دختر باید برود تا بهنام را ببیند، ببیند و داغ دلش سبک شود، ببیند و باور کند که بهنام مرده است برای او، حتی اگر همه دنیا بخواهند سد راهش شوند…

گزیده ای از کتاب

از جا بلند می شوم و آبی به سر و صورتم می زنم. چای دم می کنم و سعی می کنم به فرهاد فکر نکنم؛ به آینده وسوسه گری که می توانم با او داشته باشم. نمی دانم چند سال بعد پشیمان می شوم یا نه ولی فعلا که این کار حس بهتری به من داده. دیگر احساس نمی کنم یک دختر دست و پا چلفتی مریض هستم که بقیه به او ترحم می کنند. زندگی ام انگار توی مه غلیظ فرورفته و چاره ای جز جلو رفتن ندارم. اگر چند سال پیش بود فکر کردن به این ماجرا حسابی می ترساندم ولی انگار وقتی آدم توی مشکلات گیر می افتد و با آنها دست و پنجه نرم می کند دیگر یادش می رود به بقیه چیزها فکر کند. به اینکه بعدش چی می شود؛ فقط به همان لحظه فکر می کند و به حل مشکلاتش.

از فلاسک برای خودم چای می ریزم و تا خنک شود لباس می پوشم. باید خودم را آماده کنم برای سوالات ژیلا. همین طور که در ذهن سوالاتش را پیش بینی می کنم چای ام را می خورم. گرمای لذت بخش چای حس بهتری به من می دهد. تنها امیدم به این است که دارم می روم پیش آریا و آرتا و می دانم که آن ها هم منتظرم هستند. ته دلم از خوشی قند آب می شود. چقدر خوب است که دو نفر در این دنیا منتظرم هستند. فرهاد گفت خیال مامان و بابا راحت بوده که جایم خوب است ولی مگر جای خوب به سقف بالای سر و خورد و خوراک است فقط؟

محصولات مشابه