اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

لبخندی به معبر آسمان (خاطراتی درباره سردار شهید حاج محسن دین شعاری)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

240

شابک

9786227177794

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

278

کد محصول

99854

قیمت پشت جلد

300000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه شهیدان در جنگ ایران و عراق،1359-1367،محسن دین شعاری،1338-1366)

تاریخ ورود محصول: 1399/11/07

قیمت برای شما: 300000ریال

توضیحات

کتاب لبخندی به معبر آسمان: خاطراتی درباره سردار شهید حاج محسن دین شعاری، جانشین گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله اثری است به پژوهش و نگارش گروه تحقیقاتی فتح الفتوح و چاپ انتشارات شهید کاظمی.

حاج محسن دین شعاری جانشین گردان تخریب لشکر 27 محمدرسول الله بود، مردی خوش سیما و با اخلاق که نیروهای نوجوان را تربیت می کرد و با روحیه و برخورد ویژه ای که داشت هرکسی را شیفته خود می کرد. او در کنار شوخ طبعی فردی مسئول، جدی در کار و پیگیر بود که دست کمی از یک فرمانده نداشت. کتاب پیش رو پیرامون ایشان به نگارش درآمده و حاصل از مصاحبه های ضبط شده، نامه ها، خاطرات اقوام، آلبوم ها و دیگر مصاحبه ها است؛ این اثر راه را برای آشنایی با انسانی آزاده هموار می سازد و شناختی درخور از او خلق می کند.

گزیده ای از کتاب

در حسینیه گردان تخریب نشسته بودم. نماز جماعت تمام شد و همه رفتند. تو حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. اهمیتی ندادم و در حال خودم بودم. یکدفعه احساس کردم کسی از پشت، روی شانه ام زد. برگشتم نگاه کردم، کسی نبود اما بغل دستی ام زد زیر خنده! جا خوردم ولی اهمیتی ندادم و گذاشتم به حساب اینکه از نیروهای جدید هست و اینطوری می خواهد باب دوستی را باز کند. چند دقیقه ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت روی شانه ام زد باز توجه نکردم اما وقتی برای سومین بار زد، برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: برادر می بخشید، مگه من با شما شوخی دارم؟! اما او باز هم فقط می خندید! احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه مثلا ناراحت و گرفته، جدی گفتم: دوست هم ندارم کسی الکی با من شوخی کند. دوباره خندید و گفت: “برو ببینیم بابا.” گفتم: برادر درست صحبت کن و احترام خودت را داشته باش. فرصت نداد حرفم را تمام کنم، روی شانه ام زد و گفت: “بابا منم، محسن، محسن دین شعاری.” تعجب کردم، محسن دین شعاری و این قیافه بی ریخت! با خودم گفتم خالی می بندد ولی نه، نگاه ها و خنده هایش همان بود، راست می گفت. گفتم: پس چرا این ریخت و قیافه ای شدی؟ گفت: “هیچی بابا، رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره یا دفعه اولش بود قیچی دست می گرفت یا خواست حال منو بگیره. بهش گفتم فقط یک کمی روی ریشام رو صاف کن؛ دست برد وسط ریشم، قیچی رو انداخت از بیخ کندشون. هرچی گفتم چی کار می کنی، گفت: الان درستش می کنم. هم ترسیده بود هم شوخی اش گرفته بود. هیچی دیگه حضرت آقا شوخی شوخی زد ریش و ریشه ما رو از بیخ تراشید و من رو به این روز انداخت. عوضش خوبه، تو که منو نشناختی یعنی قیافه ام خیلی عوض شده و کسی منو نمی شناسه!”

محصولات مشابه