اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

قیصر امین پور (قرار با ستاره 2)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

116

شابک

9786227094886

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

137

کد محصول

104888

قیمت پشت جلد

590000


مشخصات تکمیلی :

(نقد و تفسیر شاعران ایرانی،قرن14،قیصر امین پور،1338-1386،کوشش:سودابه امینی،مناسب بالای 14سال)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/14

قیمت برای شما: 590000ریال

توضیحات

کتاب قرار با ستاره 2 (قیصر امین پور) به کوشش سودابه امینی تهیه شده و از سوی انتشارات گویا به چاپ رسیده است.

اثر پیش رو یک جلد از مجموعه ای است که به شکلی کاربردی، منصفانه و به دور از سیاست زدگی زمینه را برای شناخت بهتر ستاره های ادبیات معاصر کشورمان به ویژه برای نسل جوان تر فراهم آورده است. این جلد از مجموعه ی قرار با ستاره به قیصر امین پور اختصاص یافته، نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر کشورمان که از تاثیرگذارترین شاعران دوره انقلاب اسلامی بود. در کتاب حاضر ابتدا با شرح حال جناب امین پور همراه می شویم، سپس نمونه ای از آثار او را می شناسیم و در ادامه او را از نگاه دیگران به تماشا می نشینیم.

گزیده ای از کتاب

پیش از آفتاب، از خواب برخاستم. دلم شور می زد. بعد از نماز و صبحانه برنامه ام را نگاه کردم. کتاب های تاریخ و جغرافی و دفتر دیکته و انشا را برداشتم و از خانه بیرون زدم. خانه ما در کوچه ای قدیمی به نام بن بست شکوفه بود. پدرم می گفت: این کوچه قبلا بن بست نبوده است و در زمان کودکی او وسط آن دیوار کشیده بودند. صدای قلبم تندتر از صدای پایم بود. بن بست شکوفه را پشت سر گذاشتم. مدت ها بود که هر روز منتظر حادثه ای بودم. به کوچه نیلوفر پیچیدم. کوچه نیلوفر پر از پیچ و خم بود. بدون آن که کسی من را ببیند از آن گذشتم. وارد خیابان شانزدهم شدم. شلوغ بود. بچه ها قرار بود در مسجد خیابان پانزدهم منتظرم باشند. مسجد از مدتی پیش خراب شده بود. در آن را شکسته بودند و چلچراغش را برده بودند. وارد مسجد شدم. بچه ها از پشت دیوار بیرون آمدند، اعلامیه ها را به سرعت تقسیم کردیم، لای کتاب هایمان گذاشتیم و راه افتادیم.

بایستی خودمان را به چهار راه بهار می رساندیم. از خیابان هفدهم گذشتیم… سر تا سر خیابان هفدهم را گل کاشته بودند. مردم می خواستند به چهار راه بهار بروند ولی سر خیابان فرصت، راه را بر آن ها بسته بودند.

هوا سرد و ابری بود. چشم های مردم از گاز اشک آور می سوخت. چیز مهمی نبود، ما به گریه عادت داشتیم. روزنامه های کهنه و کاغذهای باطله را آتش زدیم. کمی بهتر شد. مردم شیشه های بانک را شکسته بودند. یک نفر جلو رفت و گلی را در لوله اسلحه یک سرباز کاشت. سرباز شلیک کرد و گل، پرپر شد. مردم مثل موج به هر طرف هجوم می آوردند. کتاب تاریخ در دستم بود، آن را ورق می زدم و از لای آن، اعلامیه ها را در می آوردم و بین مردم پخش می کردم. ناگهان مردم هجوم آوردند. من به زمین افتادم و کتاب هایم روی زمین پخش شد.

محصولات مشابه