اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

قمارباز

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

186

شابک

9786226877169

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1398

وزن

187

کد محصول

89464

قیمت پشت جلد

280000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای روسی،قرن 19م)

تاریخ ورود محصول: 1399/02/06

قیمت برای شما: 280000ریال

توضیحات

کتاب قمار باز اثری است به قلم فیودور داستایفسکی به ترجمه جلال آل احمد و چاپ انتشارات آرشیو روز. این کتاب روایتگر داستان خانواده اي روس است كه در پي از دست دادن ثروت خود به رولتنبورگ مهاجرت مي كنند. راوي داستان كه فردي قمارباز و معلم بچه هاي ژنرالافسر بازنشسته ارتش روسیه است، دلبسته دخترخوانده ي خانواده، پولينا، مي شود و برای اثبات عشق خود به معشوقش دست به كارهاي احمقانه ي بسياري مي زند؛ اين درحالي است كه پولينا به شدت از او فراري است.

گزیده ای از کتاب

تمام این نظریات، وقتی به فکر من خطور کرد که از مادربزرگ اجازه مرخصی گرفتم و به اتاقک خودم در آخرین طبقه مهمان خانه بالا رفتم. تمام این افکار مرا مشغول داشته بود. من مسلما نمی توانستم به رشته های اساسی و مهمی که بازی کنندگان این وقایع را در زیر چشم من به هم می بست، از پیش آشنایی داشته باشم. به علاوه من هنوز تمام اسرار این بازی را نمی دانستم و پولینا تاکنون اعتماد کاملی به من پیدا نکرده بود. گاهی اتفاق می افتاد که بر خلاف میل خود، دل خود را برایم باز کند. باوجود این من متوجه می شدم که شاید همیشه پس از این اعتمادها و اطمینان ها، آن چه را به من گفته بود به ریشخند و مسخره می گرفت و یا خیلی جدی آن ها را نیمه روشن و نادرست نشان می داد. آه، که چه مطالب زیادی را از من پنهان می کرد! به هر جهت من حس می کردم که پایان این ابهام و پیچیدگی نزدیک است، یک ضربه دیگر، پرده از همه چیز برمی گرفت و به همه چیز پایان می داد. و اما درباره خودم، که به همان اندازه به تمام این مطالب علاقه مند بودم، باید بگویم که در عین حال از این بابت دغدغه خاطری به خود راه نمی دادم. حالت روحی عجیبی داشتم. فقط بیست فردریک در جیب داشتم، از وطنم بسیار دور بودم. نه منزلی داشتم و نه درآمدی، نه امیدی و نه نقشه ای، همه این ها در نظرم بی اهمیت بود. اگر فکر پولینا نبودم، خیلی به سادگی، خودم را با علاقه به این که کار به این زودی روشن خواهد شد، سرگرم می کردم و با قهقهه می خندیدم. ولی پولینا مضطربم می ساخت. سرنوشت او داشت تعیین می شد. به سرنوشت او تاسف می خوردم، به علاوه تنها سرنوشت او نبود که مرا مضطرب می ساخت. می خواستم در اسرار او نفوذ کنم؛ می خواستم پیش من بیاید و به من بگوید: «با همه این ها تو را دوست می دارم»

محصولات مشابه