اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

قلبی برایت می تپد (زندگی نامه داستانی شهید مدافع حرم روح الله مهرابی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

پالتوئی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

264

شابک

9786222850494

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

221

کد محصول

109052

قیمت پشت جلد

650000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14،شهیدان مسلمان عراق،روح الله مهرابی،1361-1393)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/15

قیمت برای شما: 650000ریال

توضیحات

کتاب قلبی برایت می تپد: اثر کوثر شریف نسب است به چاپ انتشارات شهیدکاظمی.

کتاب حاضر زندگی نامه داستانی شهید مدافع حرم روح الله مهرابی است که به روایت زهره شهری زاده به رشته ی تحریر درآمده است. زهره شهری زاده همسر ایشان تمام خاطرات، اتفاقات و تجربه های خود را با شهید بزرگوار از روزهای خواستگاری تا اولین و آخرین زیارت کربلایی که با هم رفته بودند و حتی آخرین تصاویری که از ایشان در ذهنشان سایه روشن می شد، به تصویر کشیده است. انتهای کتاب با تصاویری از شهید مدافع حرم روح الله مهرابی آذین شده است.

گزیده ای از کتاب

شب جمعه، چند دقیقه بعد از اذان بود که روح الله با کلی ذوق پشت تلفن گفت: «بابا شدم، آقاجون.»

زهره با روح الله که حرف زد، کلی از کوچولویشان گفت. اینکه چقدر شبیه زینب است؛ ولی با قیافه مردانه تر. گفت که اولین چیزی که تنش کرد، همان زیرپوشی بود که از بالای ضریح امام حسین (ع) افتاده بود روی سرش، روح الله سر از پا نمی شناخت. سپرده بود تا زهرا کام حسین را با آب زمزم و تربت امام حسین (ع) بردارد. فردای آن روز که قند زهره و بچه را کنترل کردند، هیچ کدامشان مشکلی نداشتند و بدون نگرانی مرخص شدند.

توی خانه همه منتظر رسیدن زهره و پسرش بودند. همه ذوق این را داشتند که ببینندش. بیشتر از همه زینب منتظر بود ببیند برادری که به خاطرش اسکیت صورتی کادو گرفته بود، چه شکلی است. اسکیتش را پا کرده بود و همان طور رفت به استقبال داداش کوچولوش.

وقت اسم گذاری، زهره روی محمدحسین اصرار کرد: «پیامبر گفتن توی هر خونه ای، پسری هم اسم من باشه.» دوست داشت پسرش مثل محمدحسین طباطبایی، که آن روزها نابغه قرآنی شده بود، توی مسیر اهل بیت و قرآن گل کند. اما روح الله حسابی مخالف بود. می گفت: «من دوست ندارم بچه م دو تا اسم داشته باشه.» تصورش این بود که خیلی ها یا محمدش را می گویند یا حسینش را. زهره هم کوتاه نمی آمد: «وقتی پدر و مادر بچه را خوب صدا بزنن، اطرافیان هم خوب صداش می زنن.» روح الله اما توی کتش نمی رفت: «چرا اطرافیان رو به سختی بندازیم؟ یه اسم رو صدا کنن دیگه.» بعد از اینکه آقاجان اذان و اقامه را در گوش پسرشان گفت، روح الله اسم حسین و محمدحسین را روی کاغذ نوشت. بین قرآن گذاشت تا آقاجان اسم را انتخاب کند؛ ولی آقاجان این کار را به عزیز سپرد. بعد از اصرار زیاد، قرآن که باز شد، اسم حسین آمد. روح الله مثل شادی بعد از گل از جا پرید و زینب را توی هوا چرخاند.

محصولات مشابه