اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

فرنسه

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

128

شابک

9786004133531

نوبت چاپ

4

سال چاپ

1400

وزن

125

کد محصول

108545

قیمت پشت جلد

320000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آلمانی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1400/08/24

قیمت برای شما: 320000ریال

توضیحات

کتاب فرنسه اثر پتر هرتلینگ است به ترجمه گیتا رسولی و چاپ انتشارات محراب قلم.

فرنسه یک دختر نوجوان دوازده ساله است، او از دوستش آنکه یک سر و گردن کوتاه تر است و وضع مالی خانواده اش چنگی به دل نمی زند. دختر نگرانی های خاص خودش را دارد و رویاهای بزرگی در سر می پروراند. رنگ سبز چشمانش از هر آدمی دل می برد و معتقد است حالا حالاها باید رشد کند. همه چیز در خانه ی آن ها رنگی از نگرانی و ترس گرفته، درست از زمانی که یوهانس زیاد حرف نمی زند، خیلی خوشحال نیست و گاه گاهی دعوایی میان پدر و مادرش (یوهانس و مام) شکل می گیرد. در یکی از همین روزهای نه چندان خوب است که مرد خانه را ترک می کند و فرنسه تصمیم می گیرد به سراغ او برود و پدر را برگرداند، اما ته تهش او یک دختر دوازده ساله است و کار زیادی از دستش بر نمی آید. در هر حال دختر همه تلاشش را به کار می بندد.

گزیده ای از کتاب

یوهانس به حرفش عمل کرد و واقعا به خانه آمد. او و مام چند روزی هم با هم دعوا نکردند. با وجود این، چیزی درست نشد. صبح ها وقتی فرنسه و مام از خانه بیرون می رفتند، یوهانس در تخت می ماند و این به نظر فرنسه نگران کننده بود. او می دانست که در حق یوهانس بی انصافی کرده است. منتها منظورش فقط این بود که یوهانس تکانی به خودش بدهد. لااقل به اداره کار برود و تقاضای شغل جدیدی بکند. فرنسه این را رودررو بهش گفت.

یوهانس گفت که این کار را می شود تلفنی هم انجام داد. در هر حال برای یک حساب دار چهل و چهارساله در رشته ی اقتصاد همه سر و دست می شکنند.

همیشه وقتی مجبور می شد این طور از خودش دفاع کند، به آن ها نگاه نمی کرد؛ وقتی هم نگاه می کرد، به چشم هایشان نگاه نمی کرد. صدایش عین بلندگوی خراب می لرزید.

وقتی فرنسه از مدرسه می آمد، اغلب یوهانس خانه نبود. فرنسه قبلا عادت داشت او را صدا بزند، ولی حالا این عادت را ترک کرده بود. او گفته بود: «من خاله خانباجی نیستم که توی خانه بنشینم و منتظر خانم خانه بمانم.»

هرکاری که او یا مام انجام می دادند، باعث آزردگی و رنجش او می شد. سوییچ را گذاشته بود روی میز آشپزخانه و به مام گفته بود: «حالا می توانی ماشین را برداری. من دیگر آن را لازم ندارم. دیگر تو پول در می آوری و ماشین حق توست.»

مام بدون هیچ حرفی سوییچ را در کیفش گذاشته بود، ولی ماشین توی پارکینگ جلوی خانه مانده بود. توی این خانه فقط ماشین نبود که کار نمی کرد. وقتی شب ها آن ها بدون رد و بدل کردن یک کلمه حرف با هم غذا می خوردند و یوهانس بعد از آن، ساکت جلوی تلویزیون می نشست، هرچیز دیگری که توی خانه بود انگار کار نمی کرد.

محصولات مشابه