اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

عشق در گذر زمستانی (چرم،لب طلایی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

جیبی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

400

شابک

9786008708926

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

290

کد محصول

88026

قیمت پشت جلد

650000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کانادایی،قرن 20م،چرم،لب طلایی)

تاریخ ورود محصول: 1398/11/21

قیمت برای شما: 650000ریال

توضیحات

کتاب عشق در گذر زمستانی اثری است از آن مایکلز به ترجمه نیلوفر دهقانی و چاپ انتشارات پارمیس. این اثر دومین رمان نویسنده است که عنوان کتاب پرفروش ملی را کسب کرده، در این کتاب از عشق، تاریخ، تلخکامی و فقدان می خوانیم و نظاره گر سه واقعه تاریخی که یکی در مصر دیگری در کانادا و آخری در ورشو به وقوع می پیوندد می شویم، وقایعی که توام با یکدیگر تصویری از اندوه تاریخی را به تماشا می گذارند و با ورود نویسنده به حوادث شخصی و خصوصی با اندوه فردی همراه می شوند. نویسنده با نثری شاعرانه و زیبا خواننده را با چهره ی کریه جنگ آشنا می کند و از آن چه که به دنبال می آورد می گوید، از غم، ناامیدی، ترس، وحشت و بی خانمانی از دردی که به روح کودکان تزریق می کند و از احساس ناامنی که به جانشان می اندازد.

گزیده ای از کتاب

تو هنوز هم همان طوری. تمام آن سال های گذشته که دانش آموز بودیم، وقتی به من می رسیدی، با جدیت و صمیمانه نگاهم می کردی و حالم را می پرسیدی. این همیشه عصبی ام می کرد. حالا می فهمم وقتی می پرسیدی چطوری، منظورت پرسیدن حالم نبود، بلکه منظورت این بود که، عاشق شدی؟ این چیزی بود که واقعا می خواستی بدانی و حق داشتی. هر دو سوال یکی اند. حالا هم همان نگاه را می بینم، بعد از بیست سال به چشم هایت نگاه می کنم، می فهمم حق داشتی. حالا هروقت به تو فکر می کنم، این را به خاطر می آورم و لبخند می زنم. این همان چیزی است که در زندگی به آن نیاز داریم- پیدا کردن ویژگی خاص هر دوست، خصوصیت واقعی اش و دوست داشتن او به خاطر آن ویژگی. مادرم برای چندمین بار، در خانه را چک می کرد که مطمئن شود قفل است، حتی وقتی روی صندلی جلوی ماشین کنار پدر آسوده خاطرم نشسته بود، دوباره باید پیاده می شد و در را یک بار دیگر امتحان می کرد. می دید که پدر آن را چک کرده، ولی فایده نداشت، خودش باید این کار را انجام می داد. چقدر من عصبانی می شدم؛ روی صندلی پشت می نشستم و واقعا دندان هایم را به هم می فشردم. مادر با نداری بزرگ شده بود و حالا یک خانه ی بزرگ پر از چیزهای قشنگ داشت- معلوم است که باید بارها و بارها چک می کرد که در قفل باشد. کدام آدم عاقلی به چنین شانسی اعتماد می کند؟ چک کردن قفل در اهمیتی نداشت، بلکه نکته این بود که مادر زمانی فقیر و بی چیز بوده و او آن دوره را هرگز فراموش نمی کرد. باید قلب سنگ داشته باشی تا از این موضوع ناراحت نشوی. فکر کن چقدر برای قفل عصبانی می شدم، در حالی که به فقر فکر می کردم.

اما حقیقت همیشه این طور است، هیچ وقت با تو در یک مکان قرار نمی گیرد، هیچ وقت روی صندلی عقب، پیش تو نیست. وقتی به آن احتیاج داری، کنارت نیست. همیشه سال بعد پیدا می شود، مثل مرغ دریا که در یک نقطه از دریاچه فرو می رود و از نقطه ای دیگر بیرون می آید. می خواهی با دو دست حقیقت را بگیری اما از پشت سرت آشکار می شود…

محصولات مشابه