اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

عدن 2 (فرزند اهریمن)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

288

شابک

9786226826044

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

308

کد محصول

89224

قیمت پشت جلد

450000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/01/26

قیمت برای شما: 450000ریال

توضیحات

کتاب عدن 2 (فرزند اهریمن) اثری است از آرمان میرزایی به چاپ انتشارات موج. این کتاب ماجرایی را در دل سرزمین «عدن» روایت می کند، جایی که بیش از چند سده گذشته توسط اهورای مقدس و در مبارزه قدرتمندانه ی او علیه تیغه ها و شکست آن ها صاحب این نام شد، هرچند اهورا همواره بیم بازگشت دوباره اهریمن و تصاحب شهر توسط نیروهای شر را به ویژه از سوی جنگل شمالی داشت.

اکنون که قهرمان عدن اهریمن را شکست داده، هیچ خبری از او در دست نیست عده ای شایعه کرده اند که او مرده و عده ای دیگر امید به بازگشتش دارند. در این میان ادوارد، برادر مینا که اداره عدن فعلا در دستان اوست معتقد است باید برای یافتن ابراهام و لئو دست به کار شوند اما مینا معتقد است بهترین کار خارج کردن مردم از عدن برای در امان ماندنشان است هرچند ادوارد با او مخالفت می کند زیرا عدن را یادگار اهورا و پیروانش می داند و حراست از آرمان های آن ها را به عنوان وظیفه ای خطیر می نگرد…

گزیده ای از کتاب

هنگامی که به میان جنگل یخ زده و مرز میان سرزمین عدن و سرزمین آفتاب رسیدند با ایست بازرسی سربازان ارتش طلایی مواجه شدند.

پانزده روزی می شد که سفرشان را از شهر سفید به مقصد عدن ترک کرده و حالا به مرز رسیده بودند.

در ایست بازرسی، سرنگهبان رو به آن ها گفت: «مسوولیت این کاروان با چه کسی است؟»

شیزی دستش را بلند کرد و گفت: «من مسوول هستم.»

سر نگهبان با شنیدن پاسخ شیزی، سر تا پای او را برانداز کرد و گفت: «از کدام سرزمین آمده اید و حامل چه باری هستید؟»

شیزی با لحنی آرام و مطمئن پاسخ داد: «ما از سرزمین آفتاب و شهر سفید حرکتمان را آغاز کرده و برای فروش ابریشم عازم شهرهای زیگورات و شارکلند هستیم.»

سرنگهبان با تعجب به چهره ی شیزی نگریست، سپس گفت: «اما نه چهره ی تو و نه چهره ی اعضای کاروان، هیچ شباهتی به چشم بادامی ها ندارد!»

شیزی با اعتماد به نفس، لبخندی زد و گفت: «ما از فرزندان و نوادگان مهاجران به سرزمین آفتاب هستیم. سال ها قبل و هنگام حکومت غارتگران، اجداد ما برای رهایی از یوغ استبداد آن ها، به سرزمین آفتاب و شهر سفید مهاجرت کردند. ما کارگرانی ساده هستیم و از آن جایی که چشم بادامی ها به زبان سه سرزمین (کریسمون، عدن و ویست لند) مسلط نیستند، وظیفه ی فروش ابریشم های ناب شهر سفید را به عهده گرفته ایم.»

سرنگهبان که به نظر اندکی قانع شده بود گفت: «چرا باید اجازه ی عبور به شما بدهیم؟»

شیزی با لبخند پاسخ داد: «همان طور که می دانید، این روزها ابریشم حکم طلا را دارد و سرزمین آفتاب بهترین ابریشم را تولید می کند و از آن جایی که بهای هر قواره ابریشم شهر سفید تقریبا نصف بهای همین مقدار ابریشم شهر سرخ است، به نظر منطقی باشد که به ما اجازه ی ورود بدهید.»

سرنگهبان پس از شنیدن سخنان شیزی، دستی به چانه اش برد، دقیقه ای تامل کرد، سپس گفت: «قبول است اما پیش از آن که به شما اجازه ی ورود بدهم باید تمامی درشکه ها و وسایلتان کاملا بررسی شود.»

شیزی تعظیم کوتاهی کرد و گفت: «هر طور که شما صلاح می دانید.»

نگهبانان ایست بازرسی پس از بررسی درشکه ها و افراد کاروان، به سرنگهبان خبر دادند که هیچ چیز مشکوکی در میان بار کاروان شهر سفید به چشم نمی خورد.

پس از بازرسی، سرنگهبان نامه ی تایید ورود کاروان شهر سفید را با مهر مخصوص سرنگهبانان مرزی نشاندار و اجازه ی عبور از مرز عدن را برای آن ها صادر کرد. آن ها پس از دریافت اجازه ی عبور، نفسی به راحتی کشیدند، زیرا شمشیر سرخ در میان یکی از طاقه های ابریشم پنهان شده بود.

محصولات مشابه