اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ضربه ی آزاد (مدرسه فوتبال)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

136

شابک

9786004135887

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

121

کد محصول

88840

قیمت پشت جلد

175000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،تصویرگر:برایان ویلیامسون)

تاریخ ورود محصول: 1398/12/13

قیمت برای شما: 175000ریال

توضیحات

کتاب ضربه ی آزاد (مدرسه ی فوتبال) اثری است از تام پامر به ترجمه زهره ناطقی و چاپ انتشارات محراب قلم. جیمز یکی از بازیکنان تیم زیر دوازده سال یونایتد است که تقریبا همه انتظار دارند پا جای پای پدرش بگذارد و در آینده فوتبالیستی بزرگ باشد، تنها کسی که در این باره شک دارد خود اوست، او مطمئن نیست که بخواهد تا همیشه بصورت حرفه ای فوتبال بازی کند و گمان می کند به رشته ای دیگر علاقه مند است؛ اما مسئله مهم این است که آیا جیمز باید علاقه اش را دنبال کن یا به آن چه که از او انتظار دارند بپردازد!

گزیده ای از کتاب

اتاق دو تخت خواب تک نفره و کنار در، یک سینک داشت. به علاوه ی یک کابینت کوچک، همین. جیمز روی یکی از تخت خواب ها دراز کشیده بود و هیچ کاری نمی کرد. به مسابقه ی روز بعد فکر می کرد و به این که انگیزه ی کافی برای آن بازی نداشت.
جیک از پنجره به بیرون خیره شده بود. می دید که شهر هنوز خیلی شلوغ است. اتاق آن ها در طبقه ی سوم بود و از آن بالا خیلی چیزها را می شد تماشا کرد: گروه مردان و زنانی که به آرامی قدم می زدند، بلند بلند با یکدیگر صحبت می کردند، داخل کافه ها و رستوران ها می رفتند و بیرون می آمدند؛ جمعیت به داخل ایستگاه مترو هجوم می برد؛ ماشین ها برای هم بوق می زدند.
و این مسئله بیش تر از همه توجه جیک را جلب کرد: هوا به شدت آلوده بود. از طبقه ی سوم هم می شد دودی را که از اگزوز ماشین ها بیرون می زد، احساس کند.
جیک از پنجره گردن کشید تا دورترها را تماشا کند. فقط توانست میدانی را در امتداد خیابان بعدی ببیند. میدان نور کم رنگ عجیبی داشت. صدای موسیقی از آن جا به گوش می رسید.
حتما خبری بود. آن جا مثل خیابان های دیگر نبود.
جیک پرسید: «فکر می کنی آن جا چه خبر است؟»
جیمز از تخت خوابش بیرون پرید و از پنجره خیابان را نگاه کرد. چند ثانیه هیچ حرفی نزد. بعد، خندید و گفت: «زمین اسکیت است». …
جیک دوباره نگاه کرد و با هیجان گفت: «آره، درست می گویی. فکر می کنی اجازه بدهند فردا شب به آن جا برویم؟»
جیمز گفت: «نمی دانم. فکر کنم اجازه ندهند، چون می ترسند به پاهایمان آسیب برسد. آن ها نمی خواهند ما آسیب ببینیم.»
…جیک پس از چند لحظه پرسید: «جیمز، از این که در تیم یونایتد هستی، خوشحالی؟»
… جیمز واقعا نمی دانست چه بگوید.

محصولات مشابه