اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

صورت فلکی گمشده (آتشدان)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

180

شابک

9786226826112

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1401-11-06

سال چاپ

1400

وزن

209

کد محصول

98761

قیمت پشت جلد

850000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/07

قیمت برای شما: 850000ریال

توضیحات

کتاب صورت فلکی گمشده اثر سمیه سیدیان است به چاپ انتشارات موج.

تیارا مدتی است که مدام کابوس هایی بسیار شبیه به واقعیت می بیند، کابوس هایی که گرما، حرارت، آتش، صدای جیغ و فریاد  دختران محبوس در شعله ها، راهرویی باریک و… در همه شان تکرار می شود؛ او نیاز دارد تا هرچه سریع تر مشکل خودش را حل کند. بعد از چند جلسه هیپنوتیزم و اعتراف پدر و مادرش به اینکه تیارا فرزند واقعی آن ها نیست، دختر در می یابد که در حقیقت پدرش او را طی یکی از همین سفرهای باستان شناسی اش در خرم آباد لرستان در برجی از قلعه ی فلک الافلاک پیدا کرده، جایی که افسانه ای مخوف پشت آن پنهان شده است.

داستان جایی آغاز می شود که تیارا محبوس در حمام خانه شان است و آتش و دود فضا را گرفته است، او در حال سوختن است و صدای فریادش همه جا را پر کرده، در حالی که مادرش سر از پا نمی شناسد و در تلاش است تا دخترش را از مهلکه برهاند…

گزیده ای از کتاب

بعد از انفجار طوفانی من توی آشپزخانه، کسی به پروپایم نمی پیچید. بعد از آن چیزی نگفتم. فقط دعا می کردم، بتوانم دوباره کاغذهای بابا را ببینم. هنوز وقت نکرده بودم، از کاغذهای روی میزش عکس بگیرم. درست مثل دایره های توی سایت ها، با شکل های عجیب و غریب فلکی… اما… اما… حتما چیزهای دیگری هم بود. بابا مثل گنجی از آن ها مواظبت می کرد، توی اتاقش هیچ وقت چای نمی خورد. مبادا که قطره ای بریزد روی کاغذها. پاپیروس ها توی آب و مایعات حل می شدند. این یعنی همه ی نوشته های چند هزارساله و چند صدساله، از بین می رفت. همیشه، نور کمرنگ قرمز و نارنجی که از لامپ کوچک آباژور می آمد، اتاق را روشن  می کرد. تازه می فهمیدم چرا. کاغذهای قدیم، نسبت به نور حساس بودند، اما توی نور قرمز تغییر رنگ نمی دادند.

لپ تاپ را بستم. سرم درد می کرد. دوباره گرمم شده بود. نفس عمیقی کشیدم. باید حواسم را خوب جمع می کردم. از لای پنجره باد خنکی می آمد و پرده را تکان می داد. از مدرسه که رسیده بودم، هیچ کدامشان مثل قبل ترها از امتحانم نپرسیدند. برایم مهم نبود که خوب باشد یا نه. دیگر از آن پچ پچ های یواشکی و زیرلبی خبری نبود. نمی دانستم از خجالت بود یا چیز دیگری، توی صورتم نگاه هم نمی کردند. چه بهتر… برای من راحت تر بود. انگار نامرئی شده بودم. راحت از اتاقم به آشپزخانه می رفتم و می آمدم. فقط نگاه های زیرچشمی مامان هنوز اذیتم می کرد. باید زودتر… زودتر با هر دوتایشان حرف می زدم. بابا نباید بدون من می رفت خرم آباد. هرچیزی بود. توی آن قلعه ی لعنتی بود. همه چیز به آن ربط داشت. اصرار بابا برای تحقیق تیم باستان شناس، در خرم آباد بی خود نبود. وقتی مرا از آن پاگرد کوفتی برمی داشت، فکرش را می کرد یا نمی کرد که بعد از پانزده سال، مجبور شود برگردد و قلعه را بگردد؟

محصولات مشابه