اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شگفت انگیزترین هدیه

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

خشتی بزرگ

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

32

شابک

9786227437553

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-08-24

سال چاپ

1400

وزن

97

کد محصول

104451

قیمت پشت جلد

250000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کودکان انگلیسی،تصویرگر:سرجیو مارتینز)

تاریخ ورود محصول: 1400/04/01

قیمت برای شما: 250000ریال

توضیحات

کتاب شگفت انگیزترین هدیه اثر مکس لوکیدو است به تصویرگری سرجیو مارتینز، ترجمه دکتر لیلا کاشانی وحید و چاپ انتشارات مهرسا.

اهالی دهکده ی «ومی کی ها» آدم کوچولوهای چوبی هستند که همه ی آن ها را نجاری به نام «ایلای» ساخته است؛ «پانچلو» هم یکی از اهالی این دهکده است، او خیلی خیلی دوست دارد برای روز سازنده و جشن بزرگی که در راه است کار خیلی بزرگی انجام بدهد. بقیه ی اهالی دهکده هم در تلاش و تکاپو هستند تا جشنی بی نظیر برپا شود. همه چیز خوب پیش می رود تا این که با اشتباه پانچلو مراسم روز جشن خراب می شود؛ اما این اتفاق یک درس بزرگ و هدیه ی شگفت انگیز به همه ی اهالی دهکده می دهد؛ این که آن ها پی می برند وحدت و همکاری با یکدیگر از هر چیز دیگری در دنیا شگفت انگیز تر است.

گزیده ای از کتاب

پانچلو تمام راه تا میدان دهکده، شعری را که تازه سروده بود با خودش زمزمه کرد. دهکده خیلی شلوغ بود. خیابان ها و فروشگاه ها پر از ومی کی هایی بود که برای روز بزرگ آماده می شدند. گروه سرود ومی کی ها در میدان دهکده مشغول تمرین بود. کارگران درخت مخصوص روز جشن را آماده می کردند. بعضی از اهالی دهکده در حال خرید بودند. بعضی ها پنجره ها را تمیز و نقاشی می کردند. همه لبخند می زدند. همه از فرارسیدن روز سازنده خوشحال بودند.

مراسم جشن، هانس قناد را هم خیلی مشغول کرده بود. او کیک هشت طبقه ی شکلات و آلبالوی معروف خود را که روکشی از خامه و کره داشت، درست می کرد. پانچلو خیلی دلش می خواست به دیدن دوست بامزه اش برود. او از پنجره ی شیرینی پزی نگاهی به داخل انداخت و هانس را دید که بالای نردبان بلندی تلاش می کرد تا آلبالوها را روی کیک بچیند. کیک تقریبا به سقف می رسید. پانچلو که آب از دهانش راه افتاده بود، وارد مغازه شد.

او با صدای بلند گفت: «سلام، هانس!» هانس قناد از جا پرید و نردبان شروع به عقب و جلو رفتن کرد. عقب… عقب… عقب… تا این که خودش را به جلو تاب داد… حالا نردبان به سمت جلو می رفت… جلو، جلو، جلوتر… نردبان مستقیم به طرف کیک می رفت. وای… نزدیک بود هانس برود تو کیک، اما پانچلو سریع دوید و خودش را به نردبان رساند و از پشت یقه ی هانس را گرفت.

هانس نفس راحتی کشید. صورتش آن قدر به کیک نزدیک شده بود که می توانست آن را لیس بزند.

پانچلو عذرخواهی کرد و گفت: «ببخشید.»

هانس که از پله های نردبان پایین می آمد، گفت: «اشکال ندارد دوست کوچک من. حواسم فقط به کیک بود و اصلا متوجه وارد شدن تو به مغازه نشدم.» هانس به سمت کیک برگشت، دست هایش را به کمر زد و چشمانش از خوشحالی برق زد.

محصولات مشابه