اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شکار مرغابی ها (اوج بندگی25)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

216

شابک

9786227177770

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1400

وزن

213

کد محصول

105449

قیمت پشت جلد

450000


مشخصات تکمیلی :

(خاطرات بازماندگان شهیدان ایران،جنگ ایران و عراق،1359-1367)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/02

قیمت برای شما: 450000ریال

توضیحات

کتاب شکار مرغابی ها: اثر مصیب معصومیان است به چاپ انتشارات شهید کاظمی.

کتاب پیش رو که به قلم مصیب معصومیان به رشته ی تحریر درآمده، حاوی خاطرات سردار لشکر 25 کربلا، غلامعلی (جواد) نژاداکبر و دربردارنده 3 گفتار “گفتار نخست: خاطرات خانواده و بستگان، گفتار دوم: خاطرات دوستان و همرزمان، گفتار سوم: وصیت نامه، اسناد و تصاویر” است. غلامعلی (جواد) نژاداکبر، متولد سال 1340، در شهر بابل بدنیا آمد و در سال 1365 در منطقه ی شلمچه به درجه ی شهادت نائل شد.

گزیده ای از کتاب

نماز شب می خواند. نماز شبش ترک نمی شد. اهل دعا و نیایش بود. در حیاط خانه حوض داشتیم. می رفت توی حوض و خودش را می شست؛ آن هم با آب سرد. آن روزها ما در خانه حمام نداشتیم. او را که توی حوض می دیدم، می گفتم: «مادرت بمیره، سرما نخوری؟!»

می گفت: «نه ننه سرما نمی خورم، آب سرد رو خیلی دوست دارم!»

راست می گفت، آب سرد را دوست داشت. وقتی از جبهه می آمد، حتما وارد حوض می شد و خودش را می شست و نماز می خواند. به من می گفت: «ننه نماز جمعه رو ترک نکن!»

در خانه هم از بچه ها می خواست نماز جمعه را ترک نکنند. اگر بود، مرا به تظاهرات می برد و بعد با هم می رفتیم نماز جمعه.

یک سفر رفتیم مکه، زیارت خانه خدا. پانزده روز در مکه ماندیم و پانزده روز هم در مدینه بودیم. وقتی من مکه رفتم، او به خاطر مجروحیت در خانه بود. در مکه خواب دیدم که جواد رفت جبهه. نصفه شب از خواب بیدار شدم. گریه کردم. همراهانم تعجب کرده بودند، به من گفتند: «تو چرا این قدر گریه می کنی؟»

گفتم: «پسرم مجروحه. خواب دیدم رفته جبهه. بچه م بره جبهه نمی تونه توی عملیات شرکت نکنه.»

یکی-دوساعتی بعد از خواب گریه کردم. صبح شد و نمازمان را خواندیم. مادر ناصر باباجانیان (دوست صمیمی جواد) همراه ما بود، گفت: «من هم خواب دیدم ناصر و آقا جواد با هم رفتن جبهه.»

او هم ناراحت بود، اما چیزی نگفت. حجمان تمام شد و برگشتیم به ایران.

فرودگاه خیلی شلوغ بود. یکی آمد پیش من و به من گفت: «یه مجروح اومده استقبال شما.»

وقتی به من گفتند، من از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. برای اینکه جواد به جبهه نرفته بود. بعد گفتم: «خوب شد نرفت جبهه!»

وقتی ما از فرودگاه آمدیم، مرا در آغوش گرفت و گفتم: «پسرم! من که مکه بودم، خواب دیدم تو رفتی جبهه.»

همین طور گریه کردم. یک موز از جده به ما دادند؛ نگه داشته بودم دادم به جواد.

محصولات مشابه