اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شمرون کناردون (داستانی از زندگی جهادگر آسمانی امیرمحمد اژدری)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

216

شابک

9786222850142

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

215

کد محصول

105572

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان شهیدان ایران در سال های 1397-1372)

تاریخ ورود محصول: 1400/05/06

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب شمرون کناردون: داستانی از زندگی جهادگر آسمانی امیر محمد اژدری، اثر سارا عرفانی و مریم السادات علویان است به چاپ انتشارات شهید کاظمی.

این اثر داستان هایی را از زندگی و فعالیت های شهید امیرمحمد اژدری همراه با شرحی از دلاوری های شهید، حمایت او از بچه های مظلوم، کارهای خیرخواهانه و داوطلبانه ایشان و… به تصویر کشیده و انتهای آن به تصاویری از دوران کودکی، نوجوانی و حضور جهادی امیرمحمد اژدری در طرح های خداپسندانه  اختصاص داده شده است.

گزیده ای از کتاب

گفت: « ممنون که امروز برای همه ی بچه ها یکی یه دونه کتاب اسرار کارآفرینی خریدی. وقت نشد تو دفتر تشکر کنم. ولی کاش خودتم می خوندی امیر. تو خیلی زیادی اجرایی هستی.»

گفتم: «من خریدم که شماها بخونید و فکر کنید. بعد بگید چی کار باید کرد. خب چی می شه شما جای من فکر کنید و بگید که من فقط انجامش بدم؟ هرکی یه عیبی داره و یه قوتی. من اگه رو قوت نصفه نیمه م که انجام دادن کارای اجراییه تمرکز کنم، مفیدترم!»

ای بابا- چه حرفا می زنی امیر!

مگه دروغ می گم؟!

خواستگاری ها به نتیجه نرسید هیچ کدوم؟

سر تکان دادم.

پرسید: «چیه؟ داغ دلت تازه شد؟»

گفتم: «اولین سوالی که تو خواستگاری می پرسن چیه؟ اینکه چی کاره ای؟… من چی دارم بگم حامد؟ یه شغلی دارم که تعریف شده نیست. قائم مقام یه قرارگاه جهادی ام. شب و روزم یکی شده این قدر سرم شلوغه. ولی وقتی می خوام از شغلم بگم دستم خالیه. هیچی ندارم بگم. این از شغلم. اونم از درسم که نصفه خوندم آخرش کاردانی گرفتم. مامان بابای خودم تا پریشب خبر نداشتن. هرجا می رفتن می گفتن لیسانس داره. پریشب بابام رفته بوده قفل فرمونم رو برداره که دیده بوده مدرک کاردانی م رو صندلی عقبه. رفته بالا و قیامت کرده. خدا بهم رحم کرده که خونه نبودم. هنوزم باهاش چشم تو چشم نشدم. الانم که می بینی دارم می رم خونه واسه اینه که امیرعلی اس ام اس زده که بیا امنه، بابا رفته بخوابه. اوضاعم افتضاحه. انگار یه گردابی هست که هرچی دست و پا می زنم دارم بیشتر فرو می رم.» راه کمی باز شد. گاز دادم.

حامد گوش می کرد. می دانست وضعیتی که در آن بودم راهکار ندارد. می دانست که فقط دارم برایش درددل می کنم.

دستم را کوبیدم روی فرمان و گفتم: «همین بچه های جهادی خودمون الان هرکدومشون یه کاری دارن می کنن که لااقل وقتی می خوان درباره ش حرف بزنن می تونن بگن چی کاره ن. محمدحسن مدیر صبح رویشه، متین توی مجموعه ی روستاپ مشغوله. تو مدیر سایه ای… من چی؟»

 

 

محصولات مشابه