اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شراره

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

677

شابک

9786226462877

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

724

کد محصول

101982

قیمت پشت جلد

900000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/25

قیمت برای شما: 900000ریال

توضیحات

کتاب شراره اثر الف. خوردچشم است به چاپ انتشارات آئی سا.

شراره روایت گر داستان مردی متاهل به نام سهراب است که زندگی مشترک خوبی با همسرش نازنین دارد، از ازدواج آن ها حدود پانزده سال میگذرد و این در حالی است که به دلیل مشکلات پزشکی آن دو قادر به داشتن فرزند نیستند. در گذشته ی مرد جوان دختری حضور داشته که همان پانزده سال پیش با هم قرار گذاشته اند تا دیگر سراغی از یکدیگر نگیرند اما ورود اشتباهی تقدیرنامه ای که متعلق به شراره است به دفتر کار مرد جوان همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد و همین مسئله باعث می شود تا ارتباط گسترده تری میان آن دو شکل بگیرد. این در حالی است که هم زن و هم مرد جوان متاهل اند؛ سهراب از این که رابطه ای خارج از چارچوب خانواده داشته باشد دچار عذاب وجدان می شود اما جاذبه شراره و اصرار او برای دوستی راه او را به سویی دیگر متمایل می کند، راهی که پایان خوبی در انتظار آن نیست.

گزیده ای از کتاب

ایستادم که حرفی بزنم، ولی دخترها و پسرهای جوان همگی دست زدند. هورا کشیدند و جوانی که گیتار داشت، انگشتان استخوانی اش را روی سیم های آن کشید و بدون آن که کوکش کند، دست به کار شد. چه قدر هم خوب می نواخت؛ یک آهنگ شاد و تند فلامینگو که برایم تداعی کننده روزهای خوش گذشته بود. چند نفری پاهای شان را به زمین می کوبیدند و یکی، دو تا از پسرها بلند شدند و به خیال خودشان به رقص تانگو پرداختند. یک آن دیدم، گارسون و بقیه همکارانش با تعجب به جمع حاضر نگاه می کنند و عکس العملی از خودشان نشان نمی دهند. کافی شاپ بیش تر شبیه سن رقص و پایکوبی شده بود تا محلی برای چای و قهوه خوردن و گپ زدن. در آن جا غلغله ای برپا شده بود و لابد صدایش تا بیرون هم می رفت.

وقتی از کافی شاپ بیرون آمدیم، هوا سردتر شده بود و دانه های سفید برف در هوا معلق بودند و در هوا رقصان می خرامیدند. من و شراره بلاتکلیف بودیم و نمی دانستیم به کدام سمت برویم. رو به روی کافی شاپ پارک کوچکی بود که احتمالا به خاطر سرما و برفی که نم نم می بارید، کسی در آن جا رفت و آمد نمی کرد. اولین جایی که نظرم را به خود جلب کرد، همان پارک بود. به شراره گفتم، بهتر است به آن جا برویم و دقایقی را با هم خلوت کنیم. او هم بدون هیچ مقاومتی قبول کرد و سمت میدان گاه پارک راه افتادیم.

نیمکت ها خیس بودند. بی توجه به این خیس بودن، روی یکی از آن ها نشستیم. اصلا برای مان مهم نبود نیمکت سرد و خیس است و چه بسا بیمار شویم. من کمی دل نگران بودم و حرفی نمی زدم، یعنی هم چنان در شوک به سر می بردم و باورم نمی شد چه اتفاقی افتاده. شراره هم سکوت کرده بود و چهره اش نشان می داد از پیشنهادی که داده، به هیچ وجه پشیمان نیست. حتی راضی هم است و این رضایت را می توان در چهره اش مشاهده کرد.

محصولات مشابه