اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شب نیلوفری

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

337

شابک

9782000999027

نوبت چاپ

10

سال چاپ

1397

وزن

470

کد محصول

114387

قیمت پشت جلد

365000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/04

قیمت برای شما: 365000ریال

توضیحات

کتاب شب نیلوفری، اثر رویا خسرونجدی است به چاپ انتشارات یسنا.

کتاب حاضر داستانی عاشقانه و جذاب را روایت می کند که شخصیت اصلی آن پسری به نام ماکان است. او عاشق دختری به نام باران است که از اقوام نزدیک شان می باشد. اطرافیان به علت حسادت و بدذاتی بین آنها جدایی می اندازند و مدام شایعه می افکنند تا رابطه ی شان را برهم بزنند. در این میان برادر ماکان عاشق باران می شود، اما بعد از مدتی درمی یابد که ماکان و باران پیش از اینها سخت به هم علاقه مند بوده اند. ماکان با مخالفت برادرش برای ازدواج با باران روبه رو می شود، چرا که …

گزیده ای از کتاب

ماکان بی اختیار لب پائینش را گزید. عجب سو تفاهم جالبی! منتظر بود باران به سویش بیاید تا برایش توضیح دهد، باران اما بی تفاوت از کنارش گذشت.

بعد از شام از پله ها پایین آمد. جوانها داخل حیاط سر و صدایی راه انداخته بودند. همه گرد هم ایستاده و آرام می خندیدند. چشمان ماکان بی اراده باران را جستجو می کرد. او را به راحتی وسط جمع چون نگینی بر انگشتر دید. حس خاصی در وجودش او را به سوی باران می خواند، میلی مهارناشدنی… نمی دانست چرا دلش نمی خواست باران از او دلگیر باشد. نگاه زیبای باران به روبرو خیره بود و لبهایش به تبسمی شیرین باز… برای لحظه ای اندیشید واقعا این دختر تا این حد تعریفی است؟ به اندیشه خود لبخند زد چرا که به عینه می دید که جذابیتی عجیب در وجود نحیف این دختر نهفته است؛ جذابیتی غیرقابل انکار!

بی اختیار قدم به جلو نهاد و آهسته گفت:

-باران خانم ببخشید.

باران به سویش برگشت، لحظه ای نگاهش کرد، با لبخندی از جمع جدا شده و به طرفش آمد و مقابلش ایستاد و جادوی نگاهش را به چشمان سرد و بی فروغ او ریخت. دل ماکان پس از مدتها دوباره می لرزید ولی او نمی خواست باور کند. برای همین با لحنی بی تفاوت گفت:

-خانم… ظاهرا من اشتباه کردم و… واقعا متاسفم.

باران طوری لبخند زد که ماکان مجبور شد سر به زیر بیندازد و دستهایش را به شدت مشت کند. صدای باران گوشش را پر کرد:

-خب؟

ماکان دستپاچه شد:

-خب… خب همین دیگه.

سرش را بالا آورد و نگاهش را به باران دوخت. باران با لوندی خاصی سرش را به سمت چپ خم کرد و با همان لبخند زیبا گفت:

-و اگر من بگم خیلی هم اشتباه نکردید چی؟ بازم دعوام می کنید؟

چیزی در وجود ماکان فرو ریخت. دلش می خواست از باران فاصله بگیرد ولی او با حالتی شیرین منتظر جوابش بود…

محصولات مشابه