اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شبی که سحر نداشت

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

744

شابک

9782000877721

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

636

کد محصول

99076

قیمت پشت جلد

1450000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/14

قیمت برای شما: 1450000ریال

توضیحات

کتاب شبی که سحر نداشت اثر رسول ارونقی کرمانی است به چاپ انتشارات اشراقی.

شبی که سحر نداشت روایتگر داستان دختری زیبارو و ماه پیکر به نام قزل قیز است، دختری که هیچ خبری از مادرش ندارد و تا یادش می آید با گلین خانم و پدرش حیدر خان زندگی کرده اما هیچ گاه سوال او درباره ی مادرش پاسخ داده نشده است. همهمه ای در کوچه برپا می شود، قزل قیز کنجکاو می شود تا علت این همهمه را دریابد، گلین خانم را صدا می کند، در را می گشایند تا داستان را بفهمند که زنی آشفته با موهایی ژولیده به داخل خانه هجوم می آورد؛ او قزل قیز را با نام صدا می زند، مردمی که بیرون هستند می خواهند گلین خانم در را بگشاید تا این زن بدکاره را دستگیر کنند. همه با هم خواستار سنگسار این زنند؛ اما این زن کیست؟ او نام دختر را از کجا می داند؟ به راستی مادر قزل قیز چه شده؟ آیا این زن نسبتی با دختر دارد؟ آیا همانگونه که مردم اعلام می کنند او زنی فاسد است؟

گزیده ای از کتاب

در آن لحظه، در آن شهر، جشن عروسی بود… عروس قزل قیز بود… بزکش کرده بودند…

عروس آنچنان زیبا بود که حتی زن ها نمی توانستند نگاه از چهره اش برگیرند… موهای طلایی عروس، مانند آبشاری از طلا، از شانه هایش ریخته بود. همه جایش پاشیده بود، روی سینه اش، روی شانه هایش و تا کمرش… چهره زیبا و مهتابی اش غرق در این آبشار طلایی بود…

نور فانوس ها به موهایش، به چهره اش ریخته بود… زن ها می گفتند:

فرشتگان نیز زیبایی او را ندارند!

و اسپند دود می کردند، گلین خانم دم در اتاق نشسته بود، منقلی پر از زغال گداخته کنارش بود، دود اسپند اتاق را پر کرده بود، هیچکدام از زن ها و دخترها، برای لحظه ای نگاه از عروس برنمی گرفتند، اما عروس آهسته و آرام می گریست… برای چی می گریست. برای مرد سیاهش… برای مرد محبوب سیاهش… برای او که رفته بود.

اشک و خون در چشمانش می جوشید… در قلبش غم روی غم می نشست و هر لحظه سنگینی آن را بیشتر احساس می کرد… این غم به سنگینی یک کوه بود. زنان تصور می کردند این اشک ذوق و شادی است و آنان که از قصه دردناک و اندوهگین او خبر داشتند می گفتند: فراموشش خواهد کرد…

عده ای یقین داشتند که او مانند سایر دختران، شب عروسی دچار هیجان گشته و گریه اش زاییده این بحران است… فردایش خواهد خندید… اما اینطور نبود، او عروس غم بود… او زنده بود برای مرد سیاهش… او عروس بود به خاطر او… آن روز لوطی مسگر و حیدرخان پیش مجتهد و پیش نماز محل رفته بودند. لوطی مسگر گفته بود:

-مشکلی برای ما پیش آمده…

پیش نماز پرسیده بود:

-چیه، تعریف کنید..

-دختری عقد شده اما بدون رضایت قلبی خود…

-پدر و مادرش راضی بودند؟

-مادر ندارد، اما پدرش گفته بوده خودش مختار است!

-اگر خودش اختیار داشته چرا سر سفره عقد نشسته است؟

لوطی مسگر رک و پوست کنده مسئله را مطرح کرده بود و پیش نماز گفته بود:

-نه، کار از کار گذشته… شرعا و عرفا او زن رسمی آن مرد است، از دست کسی کاری ساخته نیست…

محصولات مشابه