اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شایع شده عاشق شده ام

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

340

شابک

9786007505489

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

381

کد محصول

101919

قیمت پشت جلد

830000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/01/24

قیمت برای شما: 830000ریال

توضیحات

کتاب شایع شده عاشق شده ام نوشته اعظم فهیمی است به چاپ انتشارات اشراقی.

کتاب روایتگر داستان زندگی زنی جوان به نام ترانه است، ترانه ای که هشت سال است دور از همسر قانونی خود، نوید، زندگی می کند و ادعا دارد از او طلاق عاطفی گرفته اما هنوز هم هرگاه به عکس او خیره می شود بند دلش پاره می شود و در دل خدا خدا می کند که نوید از جان و جهانش برود. او اکنون یک ماما است و آن قدر خودش را غرق در کار کرده که فرصتی برای هجوم فکرهای بیهوده نداشته باشد اما مگر یاد و خاطره ی نوید دست از سرش برمی دارد؛ کارن مردی است که دل در گرو ترانه دارد، او منتظر است تا ترانه طلاق خود را رسمی کند و با خیالی آسوده پای در زندگی اش بگذارد؛ اما مگر شعله های عشق به راحتی خاموش می شوند؟ زن جوان امروزی گاه و بی گاه به گذشته کشیده می شود، به روزی که به ناگاه حرفی احمقانه از دهانش خارج شد و سرنوشت دو انسان و دو خانواده را تحت تاثیر قرار داد، یکی خودش، دیگری نوید و خانواده های شان.

گزیده ای از کتاب

با گیجی سر تکان می دهم و می روم تا لباس بپوشم. همین که وارد محوطه ی بیمارستان می شوم، انگار که از محبس آزاد شده باشم، نفس عمیق می کشم. کیفم را روی شانه مرتب می کنم و سمت اتومبیلم می روم، هنوز هم دستانم از چیزی که دیده بودم می لرزند، اما اصلا نمی دانم چیزی که دیدم حقیقت دارد یا نه!

داخل اتومبیل می نشینم و از پارکینگ خارج می شوم، برای مرد سیاه پوش مقابل بوق می زنم، تا از مقابل راه کنار رود، همان طور که سمت راست می رود، برمی گردد و باز با دیدن صورتش روح از تنم پر می کشد و با شتاب پا روی ترمز می فشارم.

هر دو با حیرت خیره ی یک دیگر شده ایم و حضور هم را در این نقطه از دنیا باور نداریم، دهانم از شدت تعجب باز مانده، خدایا بگو که خواب می بینم، بگو که روحم درون یک کابوس است که این چنین زجر می بیند. چشمان گرد شده اش پس از چند ثانیه بالاخره پلک می زند و چشم ریز می کند، با بهت قدم جلو می گذارد و چشمان ترسان من با وحشت حرکاتش را زیر نظر دارد. سرش خم شده و با دقت از پشت شیشه ی اتومبیلم نگاهم می کند، از طرز نگاهش می ترسم و بی اراده پا روی پدال گاز می فشارم و اتومبیلم با جیغ بلندی لاستیک هایش از جا کنده و از محوطه ی بیمارستان خارج می شوم.

نفس های نامنظم و تندم دست خودم نیست و همین که حس می کنم به حد کافی از آن مکان دور شده ام، کناری توقف می کنم و با بی حالی سر روی فرمان می گذارم.

با دستانی لرزان، کلید را در قفل در می چرخانم و قدم به خانه می گذارم، چراغ را روشن می کنم و با پاهایی بی جان وارد آشپزخانه ی نقلی ام می شوم، لیوان کریستالم را برمی دارم و بعد از انداختن چند حبه قند، سمت یخچال می روم، لیوان را پر از آب می کنم و با قاشق کوچکی مشغول هم زدن محتوا می شوم، بدن بی جانم را روی صندلی رها می کنم و شربت قندم را سر می کشم. چشم به دیوار مقابل می دوزم و هنوز هم منگ هستم، نوید؛ اگر روزی داشتنت آرزویم بود، حالا ندیدن و فراموش کردنت را آرزو دارم!

محصولات مشابه