اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سیندخت

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

384

شابک

9782000222729

نوبت چاپ

10

تاریخ تجدید چاپ

1401-06-27

سال چاپ

1401

وزن

371

کد محصول

21096

قیمت پشت جلد

1550000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/07

قیمت برای شما: 1550000ریال

توضیحات

کتاب سیندخت نوشته ی علی محمد افغانی است به چاپ انتشارات نگاه.

این کتاب تصویرگر جامعه ای رو به مدرن شدن است، داستانی که به ویژه بر وضعیت زنان جامعه تمرکز دارد و آنان را که هر کدام در هر سطح و طبقه اجتماعی به نوعی در ظلم مردانه و جامعه ای مردسالار اسیرند به نمایش می گذارد.

ماجرا در اهواز جریان دارد و به کارخانه ای گره می خورد که همه ی کارمندان و کارگران آن مرد هستند و در این میان تنها سیندخت است که در قامت دختری جوان در کارخانه مشغول به کار شده؛ او آن چنان از زیبایی و ملاحت برخوردار است که به نوعی نظر تمام همکاران خود را به سوی خود جلب کرده اما در این میان مهندس بهمن فرزاد، مدیر عامل کارخانه، به واقع دل در گرو او دارد و مایل است با دختر ازدواج کند، هرچند سیندخت تلاش دارد تا مهندس را از این تصمیم منصرف سازد.

گزیده ای از کتاب

مادر من جوان بود و زیبا و با پدرم که پیر بود نمی ساخت. من در خلال این نوشته شاید فرصت بکنم از زیبائی او جای دیگر و در زمانی مناسب تر شمه ای برای شما بیان دارم. اما این جا همین قدر می گویم که این زیبائی مادرم بود که سعادت مرا به باد داد؛ که رنج های مرا بنا نهاد. ای کاش او به جای آن دو چشم درشت و مغرور که در آئینه وجود جز تصویر خود چیزی نمی دید کور بود ولی قلبی در سینه داشت که از عاطفه مادری می لرزید و به موقع از کار خطا هشدارش می داد. ای زیبائی، تو چه فجایع تلخ و شومی که به وجود نیاوردی. چه انسان ها که به جان هم نینداختی. چه تاج و تخت ها که به باد ندادی و چه زشتی ها که مرتکب نشدی. تاریخ تو مانند تاریخ قدرت با توطئه و خون و جنایت نوشته شده است. من نمی دانم نام این را طبیعت بگذارم یا پستی نهاد انسانی، بهرحال هرچه بود جوانی و زیباروئی مادرم در رابطه با پیری و بی قوارگی و بی وجودی پدرم، آبی بود که در یک جوی نرفت. و ناسازگاری مادرم تا آن جا کشید که یک روز به دنبال قهر و دعوائی طولانی، پدرم به خانه آمد و خبر داد که مادرم را طلاق داده است. تا عمر دارم آن روز شوم را از یاد نمی برم. پدرم مرا برای این که دور از کشمکش باشم به منزل عمه ام که دو کوچه بالاتر بود فرستاده بود. در منزل عمه ام بود که پدرم این خبر را آورد. عمه ام زیر چشمی مرا که مثل مرغ بیمار یا سرمازده گوشه ای کز  کرده بودم نگاه کرد و گفت:

-برای این بچه ناگوار است، اما گناه تو نبود برادر. او زیر پانشین داشت و با این وضع اگر آسمان را به زمین و زمین را به آسمان می دوختی نمی توانستی نگهش داری.

محصولات مشابه