اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سیلوی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

112

شابک

9786226528931

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

121

کد محصول

94901

قیمت پشت جلد

220000

تاریخ ورود محصول: 1399/06/30

قیمت برای شما: 220000ریال

توضیحات

کتاب سیلوی اثری است از ژرار دو نروال به ترجمه میرجلال الدین کزّازی و چاپ انتشارات گویا.

این کتاب به قلم نویسنده و سخنور نامدار فرانسه که در سده نوزدهم می زیست نگارش شده است؛ کسی که در پی معشوقی ویژه بود که همانندش بر روی کره ی خاکی یافت نمی شد، پس از دنیای بیرون دست شست و به دنیای درون خود پناه برد، او آن چنان با درونیات خود گره خورد که دیگر عالم بیرون را از خاطر برد و سرانجام در دنیای رویا جان سپرد.

سیلوی از بهترین و جذاب ترین داستان های او، انتخاب شده از مجموعه ای به نام «دختران آتش» است. این مجموعه در روزگاری نگارش شده که ژرار دونروال تمام تلاش خود را برای فرو رفتن در یادمانهای گذشته به هدف رهایی از نگرانی ها و اندوهش به کار گرفته بود. اثری که بازتاب دهنده ی زیبایی هایی سحرآمیز، انگیختی عرفانی عاشقانه و تصویر رویایی دل انگیز از نخستین سال های زندگی اش است.

گزیده ای از کتاب

به بستر رفتم؛ اما نتوانستم به خواب بروم و بیاسایم. در گونه ای نیم خفتگی فرو رفته بودم.؛ در آن هنگام، تمامی روزگار جوانیم دیگر بار از خاطرم می گذشت. این حالت که در آن، روان هنوز در برابر آمیزه های غریب و شگفتاور رویا ایستادگی می ورزد، گاه به ما امکان می دهد ببینیم چگونه برجسته ترین پرده ها و نگاره های دوره ای دیرباز از زندگی، در چند دقیقه، فشرده می شوند.

من کاخی را از روزگار هانری چهارم، با بامهای نوک تیزش، پوشیده از سنگ، با نمای سر خفاش، با گوشه هایی دندانه دار از سنگهای زرد شده، نیز میدانی سبز را که نارونها و زیزفونهایش گرد بر گرد فرو گرفته بودند و پرتو خورشید که فرو می رفت شاخ و برگهایشان را با تیرهای آتشین خویش می شکافت، پیش چشم می آوردم. دخترانی جوان در چنبری بر چمن می رقصیدند و ترانه هایی کهن را به آواز می خواندند که از مادرانشان به آنان به یادگار رسیده بود. این ترانه ها به فرانسه ای آنچنان در سرشت پیراسته و پاک سروده شده بود که آدمی به نیکی احساس می کرد که در سرزمین کهن والواست؛ سرزمینی که در درازای بیش از هزار سال، قلب فرانسه در آن تپیده است.

من، در آن چنبر، تنها پسری بودم که دوست کمسالم، سیلوی را که دخترکی از دهستان کنارین بود، به همراه آورده بودم؛ دختری بس سرزنده، شکفته و شاداب، با چشمانی سیاه، با نیمرخی بایین و موزون، و پوستی که اندک سیاه چرده شده بود!…. جز او را دوست نمی داشتم؛ جز او را نمی دیدم، تا آن زمان! به دشواری، در چنبری که در آن می رقصیدیم، بر دختری زرین موی، بلند و زیبا نظر افکنده بودم که آدریان نامیده می شد.

محصولات مشابه