اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سورنا و جلیقه ی آتش 1

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

240

شابک

9786003533837

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

205

کد محصول

90703

قیمت پشت جلد

290000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/03/07

قیمت برای شما: 290000ریال

توضیحات

کتاب سورنا و جلیقه ی آتش نوشته مسلم ناصری است به چاپ انتشارات افق. این کتاب روایتگر ماجرای شاهزاده ای به نام سورنا است، پسری که درست در روز تولد خواهر ناتنی اش با موجودی عجیب در قصر مواجه می شود اما هیچ کس باور نمی کند که چنین چیزی در قصر رفت و آمد کند؛ همه مسئله را می گذارند بر سر ترس سورنا، در حالیکه واقعیت چیزی است که او مشاهده کرده؛ غریبه عفریتی است که با نقشه قبلی به قصر آمده تا نوزاد را با موجود دیگری جا به جا کند و بعد ماجرا طوری پیش برود که در نهایت وزیر به خواسته خود یعنی تکیه زدن بر تخت پادشاهی برسد! همه چیز زیر سر وزیر مرموز است؛ درست از شب تولد نوزاد سودابه است که هر شب اسبی از استبل ناپدید می شود؛ سورنا راز این دزدی را کشف می کند اما کسی به حرف های او باور ندارد بنابراین پدرش ترجیح می دهد فرزند نا خلف خود را از قصر بیرون براند. پسر که برای نخستین بار به سیاحت در خارج از قصر می پردازد خود را با دنیایی جدید رو به رو می بیند.

گزیده ای از کتاب

دست های یاربخت سست شدند. گوشه ای نشست. بدون اینکه حرفی بین آن دو رد و بدل شود به همدیگر نگاه می کردند. مدتی گذشت. سورنا گفت منظوری نداشته و آن دو غریبه ای بیش نیستند که دیر یا زود باید از این دهکده بروند و با حادثه ای که رخ داده همه فکر می کنند با هیولا سر و سری دارند که مخصوصا افتاده اند توی تور اصلان. گفت این زمزمه را شنیده، حتی از نگاه مردم حس کرده است. پس باید کاری کنند که همه بفهمند آن ها ربطی به هیولا ندارند. حرف های پیرمرد را تکرار کرد که نباید فکر کنند هر سنتی که از گذشته باقی مانده، درست است. انسان باید بسیاری از چیزها را خودش تجربه کند و با فکر و اندیشه اش خوبی و بدی آن ها را تشخیص دهد نه اینکه چون پدرانشان گفته اند، آن ها را قبول کنند.

-خب، این حرف چه ربطی به من دارد؟ یعنی من بپذیرم که عمویم به راحتی همه ی خاندان مرا بکشد و تاج پادشاهی را که مال خانواده من بوده، به ناحق از آن خود کند؟

سورنا ساکت شد و با لبخندی گفت: «فعلا که پسر ماهیگیری بیش نیستی. به قول پیرمرد، حق گرفتنی است، نه دادنی. شاید اگر مردم همین دهکده یک بار تلاش می کردند و فکرشان را به کار می انداختند، به چنین سرنوشت تلخی دچار نمی شدند. راستش گاهی فکر می کنم از این رسم و سنت هایی که دور تا دورم وجود دارند حالم بهم می خورد، حتی از اینکه روزی خودم می خواستم شاه باشم!»

شب به آرامی می گذشت و آن دو هنوز با هم حرف می زدند. وقتی ساکت می شدند، صدای سهمگین جریان آب شنیده می شد که باد از دوردست با خود می آورد. سورنا در فکر هیولایی بود که زیر آب منتظر پرگل بود. برخاست و بیرون رفت تا فکرش را با اصلان که هنوز مشغول کار بود در میان بگذارد.

 

محصولات مشابه