اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سورنا و تابوت ققنوس 2

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

240

شابک

9786003533844

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

205

کد محصول

90704

قیمت پشت جلد

290000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/03/07

قیمت برای شما: 290000ریال

توضیحات

کتاب سورنا و تابوت ققنوس اثری است از مسلم ناصری به چاپ انتشارات افق.

این کتاب ادامه دهنده ماجرای جلد پیشین است؛ اکنون سورنا که سال ها پیش به دلیل وقوع اتفاقی شوم از قصر بیرون رانده شده بود، در قصر حضور دارد در حالی که مدت هاست پدرش برای یافتن برادر خود راهی شده و خبری از او در دست نیست. همه ی اهالی قصر در تلاش اند تا هرچه سریع تر نشانی از علیا حضرت بیابند و این در حالی است که سورنا تقریبا مطمئن است میان قفس آهنی که در گوشه حیاط قصر خودنمایی می کند ارتباطی معنا دار با پدرش وجود دارد. در همین گیر و دار است که سر و کله پیرمردی منحوس پیدا می شود تا به ماموریت ناتمام اشپخدر بزرگ پایان ببخشد و سورنا را به چنگ بیاورد.

گزیده ای از کتاب

سورنا تنش لرزید. برخاست. لحظه ای فکر کرد نکند همه ی این ماجراها داخل حبابی در حال وقوع اند. تالار حبابی بود با مشعل هایی که درونش می سوختند و نقاشی های در و دیوار را نشان می دادند. گرمش شده بود. بر در و دیوار تصویرهایی بود که احساس می کرد نقاشی حوادثی است که روزگاری خود در آن نقش بازی کرده بود. نقش هایی که روشن می شدند و رنگ می باختند و تاریکی آن ها را در خود فرو می برد. می خواست چیزی بگوید که پیرمرد با حسرت گفت: «کاش مردان من زنده مانده بودند اما…» به دخترک اشاره کرد و گفت: «به هر حال آرشین و دوستانش بهترین کمانداران این سرزمین اند و جای مردان دلیر ما را پر کرده اند. مراقبش باش، حتی آن سوی آستانه.» آن قدر کلمه ی آستانه را شنیده بود که چارچوب دری در ذهنش نقش بسته بود. لبخندی زد. دختر کوچک با یک کمان چه کار می توانست بکند؟ فقط نامش او را یاد یکی از سرداران تیراندازش، آرش، می انداخت. چه رابطه ای بین آن ها بود جز همان کمانی که هر دو همیشه بر پشت داشتند؟ پیرمرد سری تکان داد. مکثی کرد و به آرامی ادامه داد: «تاریکی بیرون نشان تاریکی درون است. این حلقه ی بی نگین همان تاریکی است. نشان را پیدا کن. نگین کشمار را بیاب و به همه زندگی ببخش.»

سرش را کمی بالا آورد و آهسته چیزی گفت ولی سورنا آخرین حرف های پیرمرد را نشنید. گویی از نفس افتاد.

پیرمرد لحظه ای سکوت کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد، ادامه داد: «نجات همه ی ما، حتی پدرت در کامل شدن این انگشتر است.»

سورنا می خواست از پیرمرد بپرسد نگین را کجامی تواند پیدا کند که او چشم فرو بست. گویی ماه ها پیش مرده بود.

محصولات مشابه