اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سه کاهن

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

190

شابک

9786226837446

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1399

وزن

159

کد محصول

93922

قیمت پشت جلد

300000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های مذهبی فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1399/06/01

قیمت برای شما: 300000ریال

توضیحات

کتاب سه کاهن اثری است به قلم مجید قیصری و چاپ انتشارات کتابستان معرفت.

این کتاب روایتگر داستانی تاریخی و جذاب است که ماجرای آن به روزگار کودکی پیامبر اسلام باز می گردد، به هنگامه ای که عده ای کاهن بر اساس شواهد ظاهری قصد دارند او را به کام مرگ فروبفرستند و حلیمه که عشق و علاقه عمیقش در جای جای کتاب مشهود است در تلاش است تا جان کودکی دوست داشتنی را که در آغوشش بزرگ شده حفظ کند. کتاب به گونه ای پیش می رود که خواننده محمد صلی الله علیه و آله را از دید دیگران به تماشا می نشیند و ماجرا را با آن چه آن ها می گویند و می شنوند تصور می کند.

گزیده ای از کتاب

اول بار نیست که حارث حرف حرز گرفتن برای بچه را پیش می کشد. حلیمه یادش نرفته. هروقت حارث یا یکی دیگر حرف از حرز و اجنه می زند، حلیمه یاد آن روز می افتد. هر کار می کند که به آن روز، به آن سفیدپوشان روی تپه فکر نکند، نمی تواند. هنوز نمی داند آن ها که روی آن تپه به دیدار پسر سردار آمده بودند که بوده اند و با او چه کرده اند. مردم می گویند اجنه بوده اند. اجنه به هر شکلی که بخواهند در می آیند: گربه، سگ، فرشته، … آن روز، تنها عبدالله همراه بچه بوده. چندین بار از عبدالله پرسیده آن ها که برادر قریشی ات را بردند بالای تپه که بودند و هر بار عبدالله همان را می گوید. می گوید سه نفر بودند. سه مرد؟ نه. سه زن؟ نه. می گوید نمی دانم. سه نفر. سفید پوش. با تشتی به رنگ خورشید و کوزه های آب. کوزه های شفاف دستشان بوده. بچه را سر دست بلند کرده با خود برده اند بالای تپه. لباسش را از تن درآورده و شروع کرده اند به شستن سروروی او. عبدالله همین را دیده. از ترس سفیدپوشان پا گذاشته به فرار، آمده سمت خیمه ها تا قبیله را خبر کند. مردان وقتی می رسند به بالای تپه، بچه را ساق و سلامت می بینند که با سر و روی شسته، نشسته به تماشای صحرا و کنار پاهاش بوته های تازه روییده. گل های خوش عطر وحشی با برگ هایی ترد و نازک. بوته هایی که طاقت یک روز تابش خورشید را ندارند. صحرا از وجودشان معطر شده بود. انگار بر خاک خشک نمی باران مشک باریده بود.

حلیمه وقتی رسید بالا سر بچه که تنها روی خاک نشسته بود.

«کجا را نگاه می کنی عزیزکم؟»

بچه با دست کوچکش دوردست را نشان داد.

«آهو.»

 

محصولات مشابه