اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سفید 3 «پری زدگی»

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

256

شابک

9786222440282

نوبت چاپ

2

تاریخ تجدید چاپ

1400-06-17

سال چاپ

1399

وزن

230

کد محصول

93227

قیمت پشت جلد

450000


مشخصات تکمیلی :

(تاریخ و نقد داستانهای کودکان پریان)

تاریخ ورود محصول: 1399/05/08

قیمت برای شما: 450000ریال

توضیحات

کتاب سفید «پری زدگی» اثری است درباره ی داستان های پریان به مدیریت مریم طائب و چاپ انتشارات پیدایش.

این کتاب مجموعه ای از قصه های پریان را به قلم نویسندگان مختلف هم چون نیل گیمن، سوزانا کلارک، آندره ساپکوفسکی، تری پرچت، فیلیپ پولمن و… در خود جای داده و نیز یادداشت هایی کوتاه را در این زمینه ارائه کرده است؛ خواه یا ناخواه قصه های پریان در زندگی ما نقش ایفا می کنند و تاثیر خود را بر جای می گذارند، تاثیراتی در ابعاد مختلف و با شدت متفاوت. «سفید» مخاطب خود را به سرزمین پریان می برد و قدم به قدم از وهم ها و ترس های پری زدگی می گوید.

گزیده ای از کتاب

نزدیک ترین مسیر پرواز کلاغ ها، از قلمرو ملکه می گذشت ولی حتی کلاغ ها هم میلی به پرواز بر فراز این سرزمین نداشتند. رشته کوهی مرتفع خط مرزی بین دو قلمرو بود و همان طور که آدم ها را از سفر بین دو سرزمین دلسرد می کرد، کلاغ ها را هم منصرف می نمود، چرا که گذر از آنها از دید هرکسی غیرممکن به نظر می آمد.

بازرگانان زیادی در هر دو طرف کوهستان، افرادی را استخدام کرده بودند تا به دنبال گذرگاهی در کوهستان باشند، چرا که اگر چنین گذرگاهی پیدا می شد، مرد یا زنی را که اداره ی آن را به دست می گرفت حسابی ثروتمند می کرد. ابریشم های دوریمار را می شد عوض چندین سال، ظرف چند هفته یا چند ماه به کنسلیر رساند. ولی افسوس که هیچ راه عبوری نبود، و از این رو، گرچه دو قلمرو مرز مشترکی داشتند، هیچ کس نمی توانست از یکی به دیگری سفر کند.

حتی دورف ها هم که خیلی سرسخت و سخت کوش بودند و گوشت و خون شان به جادو آمیخته بود، نمی توانستند از روی کوهستان بگذرند.

گرچه این موضوع برای دورف ها مشکل ساز نبود. آنها از روی رشته کوه عبور نمی کردند، بلکه از زیر آن می گذشتند.

سه دورف، به سرعت از معابر تاریک زیر کوه سفر می کردند.

دورفی که پشت سر همه بود گفت: «زود باشین! زود باشین! باید براش بهترین پارچه ی ابریشم دوریمار رو بخریم. اگر عجله نکنیم، ممکنه فروخته بشه و اون وقت مجبور می شیم که براش پارچه ی درجه دو بخریم.»

دورفی که جلوی همه حرکت می کرد گفت: «می دونیم! می دونیم! و باید یه جعبه هم بخریم که پارچه رو توش برگردونیم، تا درست و حسابی و تمیز بمونه و روش خاک نشینه.»

دورف وسطی هیچ نگفت. سنگش را محکم چسبیده بود تا از دستش نیفتد و آن را گم نکند و روی چیز دیگری جز آن تمرکز نداشت. سنگ یک یاقوت سرخ بود، از دل صخره کنده شده بود و به اندازه ی یک تخم مرغ بود. اگر تراش می خورد و جلایش می دادند، به اندازه ی یک قلمرو ارزش داشت و راحت می شد آن را با بهترین ابریشم های دوریمار تاخت زد.

اما هرگز به ذهن دروف ها خطور نکرده بود که چیزی مثل همین یاقوت را به ملکه هدیه بدهند که خودشان از دل زمین استخراجش کرده بودند…

محصولات مشابه