اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سفری که پر ماجرا شد

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

168

شابک

9786008441830

نوبت چاپ

22

تاریخ تجدید چاپ

1400-04-28

سال چاپ

1399

وزن

185

کد محصول

96980

قیمت پشت جلد

400000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان فارسی،قرن 14،تصویرگر:مرضیه قائدی)

تاریخ ورود محصول: 1399/08/17

قیمت برای شما: 400000ریال

توضیحات

کتاب سفری که پر ماجرا شد اثری است از بنفشه رسولیان با تصویرگری مرضیه قائدی و چاپ انتشارات مهرستان.

این کتاب حاوی داستان پسری بازیگوش به نام هانی است که همراه با دوستانش در آخرین سفر حج با پیامبر همسفر می شود و ماجراهای شیرین و لذت بخش این سفر از جمله واقعه ی غدیر را پشت سر می گذارد. تصویرسازی جالب و متن همراه با طنز این اثر، علاوه بر جلب توجه کودکان و نوجوانان به خود، نکات دینی و اخلاقی بسیاری را به آن ها می آموزد و ضمن نشان دادن خصیصه های آسمانی پیامبر اکرم و اهل بیت ایشان، شعله ی محبت به آن ها را در دل هایشان روشن نگاه می دارد.

گزیده ای از کتاب

من و حنیف در غلغله و همهمه مردم گم شده ایم. اصلا باورم نمی شود این همه آدم در شهر ما جمع شده باشند. حنیف ناگهان مثل جرقه آتش از جا می پرد و می گوید:

«هانی، هانی، ببین! پیامبر خدا رو نگاه کن. داره بین مردم راه می ره و باهاشون حرف می زنه.»

من دقیق تر نگاه می کنم.

-حنیف، من دارم درست می بینم؟ انگار یه بچه رو بغل کرده! وای خوش به حال اون بچه!

حنیف از خوش حالی در جایش بند نمی شود.

-هانی من الان می رم جلو، پیش پیامبر. می خوام باهاش حرف بزنم.

با یک عالمه تعجب می گویم: «حنیف، با شاخ طلا می خوای بری؟!»

حنیف می خندد و می گوید: «بله، با شاخ طلا می رم. تا حالا چند بار رسول خدا منو با شاخ طلا توی کوچه دیده. یک بار بهم چند تا گردو داد و گفت: «مراقب بزغاله ت باش. مبادا اذیتش کنی. آب و علفش رو به موقع بده. این حیوونا رو خدا آفریده تا در خدمت ما آدم ها باشن. ما هم باید ازشون مراقبت کنیم.»

-حنیف، الان شلوغه. توی این شلوغی ممکنه پیامبر نتونه با تو حرف بزنه. بهتره صبر کنی.

حنیف نگاهی به من می کند و می گوید: «رسول خدا همیشه برای بچه ها وقت داره. حالا ببین.»

و بعد، طناب شاخ طلا را می کشد و می رود وسط جمعیت. با دستش لباس رسول خدا را می گیرد و تکان می دهد. رسول خدا برمی گردد و در حالی که لبخند می زند، حنیف را می بیند. خم می شود و سر حنیف را می بوسد. از جیبش چیزی بیرون می آورد و به او می دهد.

حنیف دوان دوان به سمت من برمی گردد.

-بفرما! دیدی؟

-آره دیدم. خوش به حالت. حالا چی بهت داد؟

حنیف مشتش را باز می کند. مقداری گندم برشته و خوش بو.

محصولات مشابه