اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سفارت مردگان 2 (گذرگاه جلاد (از مرگتان لذت ببرید))

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

178

شابک

9786001883903

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1398

وزن

165

کد محصول

92292

قیمت پشت جلد

300000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،تصویرگر:کریس مولد)

تاریخ ورود محصول: 1399/04/14

قیمت برای شما: 300000ریال

توضیحات

کتاب سفارت مردگان: گذرگاه جلاد، نوشته ویل مبیت است به ترجمه ندا شادنظر و چاپ انتشارات ایران بان. شخصیت اصلی کتاب پیش رو جیک گرین است، کسی که هنوز زنده است اما چند وقت پیش متوجه شده که می تواند ارواح را ببیند؛ بعد از این کشف مهم و غیرمترقبه، زنده ماندن برای جیک سخت تر از قبل شده است، دیگر فقط رعایت قوانین راهنمایی رانندگی و خودداری از کارهای خطرناک کافی نیست، حالا جیک مجبور است تلاش بیشتری کند و برای حفظ جانش باید با پلیدی ها مبارزه کند. و اما یک شغل هم از سوی سفارت مردگان به او پیشنهاد شده که جیک بدون اینکه علاقه ای به آن داشته باشد، به دلایلی آن را پذیرفته است و اکنون یک ماموریت مهم پیش رو دارد، ماموریتی که باید آن را به انجام برساند و قهرمان شود. این ماموریت سرنوشت جیک را رقم خواهد زد.

گزیده ای از کتاب

ناگهان ضربه ای دردناک به سرش خورد و چشم هایش را بست. در ذهنش دفتر را دید که حالا مرتب و فردی دیگر نیز آنجا بود. فردی که از مدت های قبل در آن دفتر بود. حالا پنجره تمیزتر و نوری که به داخل می تابید، درخشان تر بود.

وقتی در دفتر باز شد و مردی با سر تراشیده داخل آمد، سرش را برگرداند. در یک دستش کیف چرمی قهوه ای داشت و با دست دیگر پهلویش را فشار می داد که خون از زخم باز آن جاری و پیراهن سفیدش را قرمز کرده بود. مرد نمی دانست جیک در اتاق است و جیک علتش را فهمید. درواقع او شاهد اتفاقی بود که سال ها پیش رخ داده بود. قبلا هم یک بار با چنین صحنه ای مواجه شده بود.؛ وقتی شاهد قتل صاحب زورو بود. آن زمان جیک نمی دانست صرفا شاهد صحنه ای خیالی است؛ اما این بار می دانست شاهد چیزی است که در واقع وجود ندارد؛ اتفاقی که مدت ها پیش رخ داده بود.

مرد که از درد به خود می پیچید، در را پشت سرش بست. به طرف جیک آمد. رو به دیوار زانو زد و پشت رادیاتور دنبال چیزی گشت. دست دیگرش را از روی زخمش برداشت و به دیوار تکیه داد. جای انگشت های خونی اش روی دیوار ماند که به مرور زمان تبدیل به سه لک قهوه ای شده بودند. صدای تیکی آمد و تخته کف زمین آن قدر حرکت کرد که مرد توانست انگشت هایش را زیر آن ببرد. تخته را بلند کرد و کیف قهوه ای را داخل محفظه زیر در گذاشت و آن را به طرف پایین فشار داد و بعد در را سر جایش قرار داد. بعد ایستاد و لبخندی محزون بر لب آورد. روی میزش دولا شد. کشو را باز کرد. کشو تا نیمه باز شد که صدای شلیک گلوله از بیرون آمد…

محصولات مشابه