اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی/حاجی بابا در لندن (2جلدی،باقاب)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

وزیری

نوع جلد

زرکوب

تعداد صفحات

832

شابک

9178860000001

تاریخ تجدید چاپ

1400-08-24

سال چاپ

1399

وزن

1686

کد محصول

107158

قیمت پشت جلد

1750000


مشخصات تکمیلی :

(داستانهای انگلیسی،قرن 19،داستان اوضاع اجتماعی ایران،قرن 13ق،مقدمه:محمد گلبن،بهاالدین خرمشاهی،کمترین نوبت چاپ:1،بیشترین نوبت چاپ:5،باقاب)

تاریخ ورود محصول: 1400/07/04

قیمت برای شما: 1750000ریال

توضیحات

کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی اثری است از جیمز موریه به ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی/ میرزا اسدالله طاهری و چاپ انتشارات نگاه.

مجموعه ی دوجلدی واقع گرایانه و خواندنی و یکی از شاهکارهای قرن سیزدهم درباره ی مردی همنام عنوان کتاب که به دربار قاجار راه می یابد و بعدها همراه بامیرزا فیروز، ایلچی ایران، به عنوان منشی مخصوص او رهسپار انگلستان می شود.

سرگذشتی همراه با طنز و فکاهی و سرشار از طبع خوش و دقت، که علاوه بر نمایش فساد اداری و اوضاع اجتماعی آن دوره، اخلاق، اطوار و آداب ایرانیان را نیز به تصویر می کشد.

گزیده ای از کتاب

چون حجاب دیوار از میان من و زینب برخاست، دست و پای آن می کردم که خطر ملحوظ را به زینب بیان نمایم، گفت، این دیدار آخرین است؛ پس از این من از آن شاه ام، اگر ما را با هم ببینند قتل هر دو حتمی است. خواستم تفصیل قبول او را از جانب پادشاه بدانم، ولی گریه خواه از روی شادی قبول شاه و خلاصی اسارت و خواه از جدایی من؛ امان بیانش نداد. کمتر از یکدیگر گریه نکردیم، پشت بام حکیم ماتم سرای خوبی گردید.

زینب گفت: چون پادشاه به اندرون داخل شد، یک دسته زنان سازنده و تازنده با ساز و نواز به اطاق خانمش بردند؛ خانم بعد از پای بوس، اطلسی زراندودی پای انداز کرد که به محض رسیدن پای مبارک پادشاه بدان، غلامان سیاه به بهانه تبرک پارچه پارچه کرده در ربودند. پیشکش خانم عبارت بود از: سه زوج عرقچین و شش سینه بند و دو شلوار شال و سه پیراهن ابریشم و شش زوج جوراب. همه به معرض قبول با تحسین درآمد؛ سپس زنان از دو سوی صف آراستند؛ من در عقب همه، حتی در عقب نورجهان بودم. جایت خالی بود ببینی، حتی لیلای گیس سفید هم تصور پسند در خاطر شاه افتادن را داشت: یکی عصمت می فروخت، دیگری ناز خرج می داد، آن یک جلوه گری می ساخت.

تا که قبول افتد هر چه در نظر آید

شاه بعد از تماشای همه، نگاهی به من دوخت و به حکیم گفت: که این دخترک بد قماش حکیم باشی، به جیقه شاه که جانورکی خوب به نظر می آید!

حکیم باشی، ماشاءالله! بی سلیقه نیستی.

پس روی به من کرد که پتیاره:

چشم گیرا رخ زیبا قد رعنا داری

آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری

حکیم کرنش با آب و تابی کرده گفت: قربانت شوم، من غلام پادشاه و اینان همه کنیزکانند.

محصولات مشابه