اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

سربلند (روایت هایی از زندگی شهید محسن حججی)

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

356

شابک

9786008857624

نوبت چاپ

42

تاریخ تجدید چاپ

1400-08-22

سال چاپ

1400

وزن

336

کد محصول

99436

قیمت پشت جلد

750000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه بازماندگان شهیدان مسلمان سوریه)

تاریخ ورود محصول: 1399/10/23

قیمت برای شما: 750000ریال

توضیحات

کتاب سربُلند، به قلم محمدعلی جعفری نگارش شده و از سوی انتشارات شهید کاظمی در 356 صفحه منتشر و روانه بازار کتاب شده است.

کتاب حاضر روایتی جذاب از زندگی شهید مدافع حرم محسن حججی است. روایتی تلخ و شیرین از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی شهید که توسط خانواده و همسر شهید شرح داده شده، و با مطالب و بیانات عمیق درباره وی به اثری تاثیرگذار مبدل گشته است، اثری که غرور ملی را جان می دهد و غبطه عاشقان را برمی انگیزد.

شهید محسن حججی در 21 تیرماه سال 1370 در شهر نجف آباد اصفهان چشم به جهان گشود. او از نیروهای ایرانی مدافع حرم بود که در سال 1396 در عملیاتی در گذرگاه مرزی الولید- منطقه مرزی بین سوریه و عراق- توسط نیروهای داعش به اسارت در آمد و پس از دو روز اسیری به دست آنان سر از بدنش جدا شد و به شهادت رسید.

گزیده ای از کتاب

محسن همتی ها- دوست شهید

می خواستیم جیم بزنیم به هوای کباب خوردن. چهارشنبه ها، زنگ تفریح سوم این فکرها به سرمان هجوم می آورد. دوربین ها چهارچشمی ما را می پاییدند. می رفت داخل دفتر مدرسه با مدیر گرم می گرفت. هر دفعه زاویه دید یکی از مانیتورها را زیر نظر می گرفت. آخر، راه دررو را کشف کرد. از زاویه ای از در حیاط می زدیم بیرون که گوش مدیرتر نشود. یک هفته من پول کباب را حساب می کردم، یک هفته محسن.

دوتایی متولد هفتاد بودیم. دوتایی هم در هنرستان شهدای فرهنگی، برق صنعتی می خواندیم. او یک سال جلوتر بود؛ چون من نیمه دوم سال دنیا آمده بودم. همیشه می گفت:« نمی دونم چرا، اما بین بچه ها تو رو بیشتر از همه دوست دارم.» جانشین مسئول بسیج بود. سالی که فارغ التحصیل شد، من را جای خودش به بسیج معرفی کرد و رفت.

با اینکه یکسال پشت کنکور ماند، باز نتوانستم بهش برسم. او سال دوم دانشگاه قبول شد و همین اتفاق برای من تکرار شد. من هم سال دوم قبول شدم؛ از قضا همان دانشگاه علویجه.

گاهی محسن هماهنگ می کرد در ساعات خالی بین کلاس ها، برویم امام زاده نزدیک دانشگاه. اگر ظهر بود، کنار چشمه ناهار می خوردیم. عصرها هم با میوه و تنقلات می گذراندیم. شده بود یک پا مدیرکاروان. به بچه ها زمان می داد که چه ساعتی حرکت است، چند دقیقه توی امامزاده زیارت کنند و کی ناهار خورده پای مینی بوس ایستاده باشند.

محصولات مشابه