اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

ساحل تهران (ادبیات امروز،مجموعه داستان62)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

120

شابک

9786003539235

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

144

کد محصول

106514

قیمت پشت جلد

290000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های کوتاه فارسی،قرن14)

تاریخ ورود محصول: 1400/06/13

قیمت برای شما: 290000ریال

توضیحات

کتاب ساحل تهران: اثر مجید قیصری است به چاپ انتشارات افق.

کتاب حاضر که با قلم مجید قیصری به رشته ی تحریر درآمده است، مجموعه ی 5 داستان کوتاه و خواندنی است که نقطه ی اشتراک همه ی آنها، کودک، جنگ و شهر می باشد. یکی از تاثیرگذارترین داستان های کتاب مربوط به پسری به نام نادر است که داستان از زبان شخصی که او را خاله خطاب می کند و گاهی او را به بیرون می برد، روایت می شود. نادر روی یک صندلی چرخ دار (ویلچر) می نشیند و برادر دوقلویش را از دست داده است و در غم او به سر می برد.  مادر نادر مدتهاست که از این پسر مراقبت می کند…

گزیده ای از کتاب

وقتی در نوجوانی سوار الاکلنگ بوده، آنکه نشسته بود آن طرف میله، بی هوا از روی شیطنت می پرد پایین، دسته ی میله ول می شود و لبه ی آن می خورد زیر چانه ی سهیل. دندان همان جا از وسط دو نیم شده و شکسته بود. خون و خلط تف کرده بود روی خاک و هم بازی شیطانش فرار می کند از ترس و پسری دیگر، سر تراشیده، با روپوش سورمه ای، با نوک چوب گودالی حفر می کند روی شن ها و دندان را چال می کند. همین جا. کجا؟ معلوم نبود. سال ها می گذشت. توی همین خاک و شن زیر پای بچه ها. پسرک گفته بود باید چالش کرد که کلاغ ها نخورندش. اگر کلاغی دندانش را بخورد دندانش دیگر درنمی آید. سهیل دندان نیش را نشان میترا داد. دخترش با شنیدن این قصه خندیده بود. مرد بچگی اش را اینجا گذرانده بود. گفته بود شما بازی کنید و من هم کمی راه می روم. زن گفته بود می خواهی دندانت را پیدا کنی یا کلاغ را؟ و خندیده بود. خوش بودند. زن خواهش کرده بود چند دقیقه همین جا بنشیند و تاب بازی میترا را نگاه کنند. گفته بود: «من بازیش می دم، تو هم خاک بازی کن.» سهیل لبخند زده بود. با اصرار مرد را نشانده بود روی صندلی سیمانی. دور تاب و سرسره خالی بود. دختر بچه ای چاق داشت تاب می خورد و پسر بچه ی سه چهارساله ای با لباس سرهمی هی می رفت بالای سرسره و می آمد پایین و غش غش می خندید. نشستند روی صندلی سیمانی و بازی دخترشان را نگاه کردند. فواره ها باز بود و باد خنکی از لای درخت های کاج می ورزید و کلاغی نوک به میله ی فواره ی آب می زد. کم کم دور تاب شلوغ شد و زن مجبور شد چند باری به دخترش سر بزند. هلش می داد و می فرستادش برود بالای سرسره.

محصولات مشابه