اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

زنی در آستانه عشق

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

328

شابک

9786229871560

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

294

کد محصول

114688

قیمت پشت جلد

1150000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/12

قیمت برای شما: 1150000ریال

توضیحات

کتاب زنی در آستانه عشق اثر مهناز افشار است به چاپ انتشارات آراسبان.

گندم دختر جوانی است که برای نخستین بار پای در سرزمین مادری اش می گذارد و قصر شیرین را از نزدیک می بیند. او غافل از این که چه چیزی در کرمانشاه انتظارش را می کشد راهی آن جا می شود و با رازهایی پوشیده و حقایقی مخفی رو به رو می شود که روزگارش را دگرگون می سازد؛ او مجبور می شود برای فرار از اتفاقاتی ناخوشایندتر، تن به ازدواجی اجباری بدهد.

حالا پنج سال از آن روزها گذشته است. او دکتر جوان و موفقی است که با وجود جایگاه اجتماعی بالایی که دارد هنوز نمی تواند خنده ای از ته دل داشته باشد و هنوز آن چه بر او رفته جانش را به درد مهمان می کند. گندم گاه گاه یاد گذشته می کند، گذشته ای که تلخی اش زیر دندانش است و در امروز روزگار می گذراند، امروزی که جز برچسب لبخندی بر لب هیچ چیز برایش نمانده است.

گزیده ای از کتاب

چشم تیز کردم ساعدش کاملا باندپیچی شده بود از همان فاصله هم خستگی و کلافگی و درد را در چهره رنگ پریده اش می دیدم محافظ ها و سامیار دورش حلقه زدند شقیقه اش را فشرد و به اندازه یک دقیقه شاید هم کمتر به حرفهایشان گوش فرا داد و به اتاق نگهبانی اشاره کرد چیزی گفت آنگاه بی اعتنا از کنارشان رد شد و به سمت ایوان آمد کمی بعد صدای باز و بسته شدن در اتاقش را شنیدم باید استراحت می کرد تا باز سرپا شود.

بی سر و صدا به اتاقم آمدم دخترها سر و کله یشان پیدا نبود فهمیدم آنها نیز به تلافی چند شب بی خوابی تخت خوابیده اند حتی برای شام نیز بیدار نشدند روناک شامم را آورد با آن همه بو و بر یکی دو قاشق بیشتر میلم نکشید آن هم وقتی مقابل آینه روشویی دست و صورتم را می شستم عق زدم و بالا آوردم دست خودم نبود هنوز از مکان های کوچک دربسته می ترسیدم ترس که بر جانم می نشست حالت تهوع می گرفتم شب توی اتاقم از تنهایی خوابیدن هراس داشتم مدام صحنه دریدن لباس هایم مقابل چشمانم تکرار می شد و بی اراده یقه لباسم را چنگ می زدم تا دریده نشود روی لباس های دکمه دار بدجور حساسیت پیدا کرده بودم.

تا دیر وقت بیدار بودم و به خودم تلقین می کردم که کابوس هایم تمام شده و دیگر ترس معنایی ندارد اما باز به یک دقیقه نکشیده سیل افکار منفی و تنش زا مغزم را محاصره می کرد.

چرت می زدم اما هجوم ترس هایم خواب را از چشمانم فراری داده بود وقتی دیدم تلاشم برای خوابیدن بی نتیجه است رختخوابم را جمع کردم و به اتاق مهمان رفتم و چسبیده به دخترها تشکم را پهن کردم و زیر پتو خزیدم دیر وقت بود که عاقبت با دو دلی به خوابیدن رضایت دادم.

صبح با حس این که کسی بازویم را فشار می دهد چشم باز کردم…

محصولات مشابه