اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

زندگی بی حد و مرز

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

328

شابک

9786001180941

نوبت چاپ

12

تاریخ تجدید چاپ

1400-07-21

سال چاپ

1400

وزن

316

کد محصول

31758

قیمت پشت جلد

780000


مشخصات تکمیلی :

(سرگذشتنامه کوته اندامان)

تاریخ ورود محصول: 1391/06/13

قیمت برای شما: 780000ریال

توضیحات

کتاب زندگی بی حد و مرز اثری است از نیک وی آچیچ به ترجمه مسیحا برزگر و چاپ انتشارات ذهن آویز. کتاب حاضر به قلم مردی جوان نگارش شده که با نقص جسمی بزرگی به دنیا آمده، کسی که با وجود تفاوت بارزش با دیگر انسان ها از حرکت نایستاده و زندگی بی حد و مرزی را تجربه می کند؛ او در کتاب خود تلاش دارد تا مخاطب را به غلبه بر دشواری های زندگی و هدف گذاری ترغیب کند و با شرح زندگی خود از تاثیری که امید و مقابله با محدودیت ها برجای می گذارد پرده بردارد. نیک وی آچیچ از بحران های شخصی، چالش های حرفه، کار و روابط، نگرانی های مربوط به سلامتی و ناتوانی، ترس ها، تهدیدها، فکرها، عادت های ویرانگر، آزارها، خشونت ها، چیزهایی که از کنترل انسان خارج اند، چگونگی کمک به دیگران و برقراری تعادل میان جسم، ذهن، قلب و روح می گوید.

گزیده ای از کتاب

ما آدم ها موجودات بامزه ای هستیم. نیمی از عمر خویش را صرف می کنیم تا در میان جمع جا بیفتیم، و نیمی دیگر از عمر خویش را صرف می کنیم تا از جمع فرار کنیم. چرا چنین است؟ شاید این پاره ای از طبیعت بشری ماست. چرا ما نمی توانیم با خود راحت باشیم؟ آیا ما مخلوقات خدا نیستیم؟ آیا ما نمی توانیم شکوه آفرینش الهی را در وجود خویش منعکس کنیم؟

برای ابراز ویژگی های خاص خویش، برای یکه بودن، لازم نیست ادا و اطوارهای عجیب و غریب دربیاوری. هرکسی یکه است. هیچ کس شبیه دیگری نیست. زیبایی تو، در یکه بودن توست. یکه بودن، موهبتی الهی ست؛ درست مانند خطوط انگشتان. تو به طوری یکه، خودت هستی.

آن هایی که برای نخستین بار مرا می بینند، واکنش هایی عجیب نشان می دهند. بعضی از بچه ها گمان می کنند من از سیاره ای دیگر آمده ام. بعضی دیگر گمان می کنند یک آدم شرور دست ها و پاهای مرا با تبر قطع کرده است. آدم بزرگ ها هم حدس و گمان های خاص خویش را دارند. آن ها گمان می کنند من مانکن هستم؛ نیم تنه ای از یک مجسمه که پیراهن به تن آن کرده اند و آن را جلوی مغازه ی لباس فروشی گذاشته اند. اتفاقا روزی با پسرعموی خویش به فروشگاهی بزرگ رفتیم. پشت ویترین یک لباس فروشی، نیم تنه ی یک مانکن را گذاشته بودند. آن مانکن، درست مثل من بود؛ نه دست داشت و نه پا. به درون مغازه رفتیم. از مغازه دار خواستیم که مرا به عنوان مانکن در ویترین مغازه اش بگذارد. مغازه دار هم این کار را کرد. من آن جا در ویترین ایستاده بودم. مردم می آمدند و به لباس ها و مانکن های داخل ویترین نگاه می کردند. وقتی به من می رسیدند، من به آن ها چشمکی می زدم و بعد می خندیدم. واکنش آن ها دیدنی بود. طولی نکشید که جمعیت زیادی در اطراف ویترین و نیز داخل مغازه جمع شدند. آن جا بود که دانستم اگر سخنرانی هایم مشتری نداشتند، همواره می توانم به عنوان مانکن داخل ویترین مغازه ها کاری پیدا کنم.

… قرار نیست من شبیه کسی باشم. قرار است من شبیه خودم باشم. و من شبیه خودم هستم. من از این که خودم هستم، خشنودم.

محصولات مشابه