اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

رویدادهای شهر سنگی

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

271

شابک

9786229582107

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1401

وزن

226

کد محصول

114458

قیمت پشت جلد

990000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های آلبانیایی،قرن 20م)

تاریخ ورود محصول: 1401/04/05

قیمت برای شما: 990000ریال

توضیحات

کتاب رویدادهای شهر سنگی، اثر اسماعیل کاداره است با ترجمه ی میرجلال الدین کزازی و چاپ انتشارات کتاب کنج.

کتاب حاضر اثری است از سرشناس ترین نویسنده ی آلبانی در روزگار ما که در قالب رمانی جذاب ، پرمحتوا و خواندنی از رویدادهایی که در شهر سنگی به وقوع پیوسته است، روایت می کند. این اثر از بهترین و تراژدیک ترین رمانهای اسماعیل کاداره به حساب می آید که در آن خواننده را به روزگاران کودکی اش می برد، تا از راه و رسم ها، باورها، خرافه ها و هنجارهای فرهنگی و اجتماعی خویش صحبت کند و او را با جامعه ی سنتی آلبانی آشنا سازد.

گزیده ای از کتاب

پاییز کم کم فرا می رسید، گلهای سرخ در حیاط آرام آرام می پژمردند و مکان های آن حوالی هر روز بیشتر بی بار و برهنه می شد، اما خانه ی قدیمی پدربزرگ روشن تر شده بود. آن شبها آخرین شبهایی بود که کولیان ویولن می نواختند. در سایه روشن حیاط، پدربزرگ پس از خواندن کتاب های ستبرش در سراسر بعداز ظهر، اینک چپقش را دود می کرد و به نیمه بر صندلی درازش آرمیده بود. من طبق معمول در کنار او بر صندلی نشسته بودم، اما در این زمان دیگر چندان به تنباکو و کتاب های ترکی نمی اندیشیدم؛ چه آن که مارگریت گهگاه می آمد و در کنار من می نشست و دستش را به گردنم می انداخت. آسمان تاریک می شد و هر زمان، ستاره ای در پهنه ی بی کران فرو می افتاد.

مارگریت با آوایی آهسته می گفت: «یک شهاب ثاقب. آن را دیدی؟»

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دادم.

به راستی، افتادن ستاره ای به هیچ وجه بیش از تکمه ای که از پیراهنی می افتد، احساسی در دل من پدید نمی آورد؛ زیرا گیسوان انبوه مارگریت بر گردن من افشانده می شد و از موهایش همچون تمام بدنش بوی خوش سبکی به مشام می رسید که نه مادرم، نه مادربزرگم، نه خاله هایم هیچ یک چنان بویی نداشتند. این بو به روایح دلپذیری نیز که من آنها را دوست می داشتم شبیه نبود، همان طور به عطر لذیذترین گوشتها.

هوا سرد شده بود و اینک بابابزرگ صندلی درازش را زودتر از شبهای تابستان ترک می گفت. همه به دنبال او از جا برمی خاستند، کولیان ویولن هایشان را در پوشش شان قرار می دادند و پس از آن سکوتی حادث می شد که لحظه ای چند ادامه می یافت. سپس آذرخشی در جایی از افق می جهید و بابابزرگ می گفت: «فردا باران خواهد بارید.»

کولیان می گفتند: «شب خوش.» بعد به اتاقشان می رفتند.

محصولات مشابه