اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

رویازاد آهنین 4 (شوالیه آهنین)

وضعیت: موجود
امتیاز:
ناشر
مترجم
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

326

شابک

9786222190682

نوبت چاپ

2

سال چاپ

1399

وزن

313

کد محصول

88794

قیمت پشت جلد

2445000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های نوجوانان آمریکایی،قرن 21م،مناسب بالای 17 سال،تصویرگر:مهدی همایون فر)

تاریخ ورود محصول: 1398/12/11

قیمت برای شما: 2445000ریال

توضیحات

کتاب رویازاد آهنین (جلد چهارم: شوالیه آهنین) اثری است از جولی کاگاوا به ترجمه نجلا محقق و چاپ انتشارات باژ. این جلد از مجموعه رویازاد آهنین پیرامون آخرین پسر ملکه دربار آنسیلی یعنی اشلاین دارکمر تالین جریان دارد. کسی که زمانی از شاهزاده های زمستان بود و عشق دختری به سقوط او انجامید، زیرا برخلاف آنچه که درباریان زمستان باید به آن پایبند باشند اشلاین درگیر احساسات شد. هرچند دست سرنوشت او و معشوق اش را از هم جدا کرد اما اشلاین تصمیم خود را گرفت و آن اینکه هر طور شده به مگان بازگردد. دختری که اکنون ملکه آنین است و هیچ رویازادی نمی تواند در آن جا دوام بیاورد چه برسد به اینکه هم چون “اَش” رقیبی دغل باز هم در مقابل خود داشته باشد و مجبور باشد از پس آزمون هایی سخت برآید تا به موجودی فانی تبدیل شود.

گزیده ای از کتاب

کجا هستم؟

مه مرا احاطه کرده بود و تکه تکه روی زمین می پیچید و همه چیز را در لحافی سفید می پوشاند. هوا خنک و مرطوب بود و سکون آرام صبح گاه را داشت. بوی کاج و سرو را حس کردم و صدای ملایم آب جاری را از جایی بالای سرم میان مه شنیدم. اطرافم را نمی شناختم ولی نمی دانم چرا همه چیز به طرزی مبهم آشنا بود.

کار دیگری نداشتم، پس راه افتادم.

مه به کندی از بین رفت و دریاچه ی سبز کوچکی میان درختان کاج نمایان شد. سروصدای ضعیف مرغابی ها در سکوت طنین می انداخت و چندین پرنده ی سبز و قهوه ای روی آب به سمت پیکری رنگ پریده که در ساحل ایستاده بود، شناور شدند. ایستادم و آهسته نفسی کشیدم. لحظه ای نمی توانستم حرکت کنم؛ می ترسیدم تصویر پیش رویم محو شود و باز هم با سایه ها تنها بمانم.

شلوار و بلوز سفید بر تن داشت و موهای بلند کمرنگ دم اسبی اش به نرمی پشتش آویخته بود. اندام باریکش بیشتر پرانرژی بود تا باوقار و انگشتانش به سرعت نان را تکه تکه می کرد و در آب می ریخت. درخششی دورش بود، هاله ای لرزان از نور که از افسون و قدرت می چرخید. مقابل تاریکی دریاچه و درختان، روشن و واضح و زنده به نظر می رسید؛ همچون نوری که میان سایه ها مشتعل باشد.

لحظه ای تنها او را تماشا کردم که خرده نان در آب می ریزد و به مرغابی هایی که دور آن را می گیرند، لبخند می زند. می دانستم واقعی نیست؛ مگان واقعی به عنوان ملکه ی قدرتمند آهنین در قلمروی آهنین بود. می دانستم یک رویا است، یا شاید مرده و محو شده بودم و هنوز نمی دانستم. ولی باز هم دیدن او قلبم را دیوانه وار به تپش می انداخت و باعث می شد آرزو کنم او را نزدیک بکشم و اجازه دهم آن نور مرا در خود بگیرد. اگر مرا می سوزاند تا دیگر چیزی باقی نماند، سرنوشت خیلی هولناکی بود؟

محصولات مشابه