اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

روز بعد از انقلاب

وضعیت: موجود
امتیاز:
گروه بندی
قطع

رقعی

نوع جلد

شمیز

تعداد صفحات

214

شابک

9786229832905

نوبت چاپ

1

سال چاپ

1400

وزن

245

کد محصول

108717

قیمت پشت جلد

680000


مشخصات تکمیلی :

(داستان های فارسی،قرن 14)

تاریخ ورود محصول: 1400/09/01

قیمت برای شما: 680000ریال

توضیحات

کتاب روز بعد از انقلاب اثر مرتضی حقیقت است به چاپ انتشارات آزادمهر.

کتاب پیش رو روایتگر ماجرای شهری کوچک از شهرهای ایران است که شهردار آن کسی است که او را خان شهردار می نامند، کسی که بعد از انقلاب به جرم خیانت و حضور در دم و دستگاه شاه به دار آویخته شد.

او هیچ نمی داند چه شد که مردم شهرش ناگهان انقلابی شدند، شهری که اهالی اش هنوز پا به مکتب نگذاشته بودند که آغاز به سرودن شعر می کردند. مرد در نمی یابد که چه شد بعد از گذشت سه دهه مجسمه ی شاه که در زمان او بر میدان شهر نصب شد و او خودش ترجیح می داد به جایش مجسمه ی شاعری، دانشمندی، ادیبی و بزرگی قرار بگیرد، توسط مردم به زیر کشیده شد و چه اتفاقی افتاد که او باید در انتظار مجازات بنشیند، یعنی هیچ خدمتی از این مرد سر نزده، هیچ اتفاق خوبی را رقم نزده؟! حالا خان شهردار باید بنشیند تا ببیند برای سال های خدمت و به عقیده ی انقلابی ها خیانتش بایستی در انتظار پاداش باشد یا مجازات!

داستان روز بعد از انقلاب همان گونه که از آن نام آن مشخص است، حول انقلاب اسلامی ایران جریان دارد و ماجرای آن در روزها و حتی سال های پیش از انقلاب تا روزهای نزدیک به انقلاب و اندکی پس از آن رخ می دهد.

گزیده ای از کتاب

سرهنگ، فرمان عاشق شدن به خود داده بود، همانگونه که به سربازها، گروهبان ها و افسران زیر دست خود فرمان می داد.

عبارت دوست دارم، می خواهمت، آرزو می کنم عاشق شوم، را در شان و مقام خود نمی دانست؛ او بزرگ تر و بالاتر از آرزوها بود یا تصور می کرد که باشد.

اشعار عاشقانه را زنجموره های مشتی انسان گرسنه و پاپتی می دانست. اما دمدمای صبح همان شب مهمانی، در همان تاریک روشن اطاق، ناگهان از خواب پریده بود، امری که در آن عمر چهل و چهار ساله برای نخستین بار اتفاق می افتاد.

سرهنگ هرگاه که اراده کرده و می خواست، آن گونه که در محفل ها با لذتی وصف ناپذیر، بیان می کرد، به خوابیدن فرمان می داد، خواب هم چاره ای جز اطاعت، نمی توانست داشته باشد.

در تاریک روشن اطاق ابتدا به سقف منقش گچ بری ها خیره شد تا شاید شبحی را که همین چند لحظه قبل به سراغش آمده بود، بتاراند و به جای آن نقشی از نقوش سقف را بنشاند.

شبح سر نداشت، تصویر یا جنبده سیاهی که با یک هفت تیر در دست چپ، سرهنگ را در کوچه ای باریک تعقیب می کرد.

سرهنگ شبح را در کوچه پر پیچ خم می توانست در جلو و پشت سرش ببیند؛ یک دم احساس پری و سنگینی کرد، ایستاد و برگشت رو در روی شبح، شبح از درون او عبور کرد و در آن لحظه سرهنگ نیمه خیس، عرق آلوده، از خواب پرید.

از خانه خان شهردار که زد بیرون، به راننده گفته بود، پیش از آنکه به خانه برگردند چرخی در شهر بزنند.

یادش افتاد ساعت دو بعد از نیمه شب از خانه خان شهردار بیرون آمده بود؛ راننده، جیپ شهربانی را کنار جدول جوی آب، روبروی خانه خان شهردار پارک کرده بود. سرهنگ تلنگری به شیشه بغل راننده زده بود، راننده پیشانی به روی فرمان با همان تلنگر سر بالا آورده از ماشین پیاده به این سمت جیپ آمده، خبردار ایستاده، پا کوبیده و دست بالا برده، در را باز کرده بود. به مشام سرهنگ عطر باقالی پلو و گوشت رسیده، فکر کرده بود، خان شهردار راننده او را هم بی نصیب نگذاشته بوده است…

محصولات مشابه